بطفيل كه مردى بوده ناخوانده بعروسيها و مهمانيها مىرفته و او را بشتام نيز كفتهاند
بشتر
بر وزن خنجر و نشتر نام ميكائيل است كه رسانيدن باران و روزى خلق محوّل به اوست فخرى كفته شعر
مىرساند بخلق دست تو رزق * بىتقاضا و منت بشتر
ديكرى كفته
كر چه بشتر را عطا باران بود * مر ترا درّ و كهر باشد عطا
و بضم جوششى كه بواسطهء فساد خون و غلبهء صفرا بر اندام برآيد و بشره را سرخ سازد و خارش كند و بشترم بضم باء و تا نيز كويند و بتازى شرا خوانند
بشترغ
بفتح اول و سكون ثانى و ضم ثالث و رابع مفتوح به غين نقطهدار زده بمعنى اسپرك كه بدان جامه رنك كنند
بشجير
بضم اول و كسر جيم و سكون ثانى نام درختى است كه از چوب آن كمان سازند و آن را به عربى نبع بر وزن طبع خوانند پشتر آن درخت در قلهء كوه رويد
بشخائيدن
بر وزن احسانيدن بمعنى خراشيدن به ناخن و غيره باشد و آن را بشخودن نيز كويند ناصر خسرو كفته
سواران خفته و او اسب بر سرشان همى تازد * كه نىكس را بكوبد سر نه كس را روى بشخايد
كمال اسماعيل كفته شعر
بشخودهاند چهره ببريده طرّها * زين جورها كه با كل و شمشاد مىكند
حكيم فرخى كفته شعر
درست كوئى كردند نار و سيب نبرد * ز زخم در تن هر دو جكر ز غم بشخود
ز درد سيب دل نار كشت خون آكند * ز زخم نار رخ سيب كشت خونآلود
و بشخودن بمعنى خراشيدن و بشخوده به ناخن خراشيده شده
بشخور
بضم اول و ثالث و سكون ثانى و واو مجهول و راء قرشت نيم خورده و بازماندهء آب دواب را در برهان آورده و به ظن مؤلف بازماندهء آب و علف دواب است كه پيش خورده باشد و آن در اصل پيشخور بوده كه به عربى سؤر كويند
بشرونتن
بر وزن پهلو شكن بلغت ژند بمعنى پرستش كردنست
بشغره
بر وزن مسخره در برهان ساخته و پرداخته شده را كويند و اين مصحف همان لغت است كه بسغده كفته بود سين آن شين شده و دال راء كرديده در اين صورت اعتماد بر تصحيفات و تبديلات استوار نباشد
به شك
بر وزن اشك غمزه و عشوهء خوبان را كويند و بمعنى شبنم و برق و تكرك و پردهء كه بر در خانه آويزند آمده و نام درختى هم هست و مخفف باشد كه باشد چنان كه بود مخفف بود كه است و بتاء مخفف بهل تا و بضم اول زلف و موى مجعّد را كويند و موى پيش سر را كه ناصيه باشد نيز كفتهاند نزارى قهستانى كفته شعر
كرشمهء كن و بشكى بزن چه باشد اكر * بكوشهء لب همچون شكر فروخندى
و بمعنى شبنم خسروانى كفته شعر
از نسيم رياض دولت تو * بر رخ كل در ثمين شده به شك
و بمعنى زلف و موى ناصيه عنصرى كفته شعر
به شك معشوق چون سفيد شود * عاشق از وصل نااميد شود
بشكارى
بمعنى كشت و كار باشد شيخ آذرى كفته شعر
چون شود وقت كشت و بشكارى * آب آن چشمه مىشود جارى
بشكرد
بكسر اول و فتح كاف فارسى بر وزن به مرد شكار و شكاركاه و شكارى و بشكرد ماضى شكار كردن يعنى شكار كرد و شكست و بفتح راء بدال زده يعنى شكار كند و بشكند و شكريدن بمعنى شكار كردن حكيم فرّخى كفته شعر
مير ابو احمد بن محمود آن شير شكار * مير ابو احمد بن محمود آن پيل شكر
ملك الشعرا كفته شعر
بشكر تبرى به نيم ناوك * چون كرج كه بشكرد چكاوك
به شكل
بر وزن مصقل بكسر اول چوب كجى كه كليدان را بدان كشانيد و آن را بشكله نيز كويند كه كليد كليدان باشد پهلوان محمود قتالى خوارزمى كفته
دهان تو كليد اينست دشوار * زبان تو كليد آن نكهدار
بشرى كربجنبانى جحيم است * بخيرى كر بكردانى نعيم است
بهشت و دوزخت را يك كليد است * كليدى اين چنين هركز كه ديد است
بشكليد
بكسر اول و فتح ثالث و رابع تحتانى رسيده ماضى رخنه كردن باشد يعنى بانكشت و ناخن رخنه و نشان كرد
بشكليدن
بمعنى رخنه كردن به ناخن يا بسر كارد يا تير يا خار يا مانند آنها چنان كه اكر جامهء كسى بخار در آويزد و پاره شود كويند بشكليد و مغلوب بكسليدن به نظر مىآيد و در مقام خود تحقيق خواهد شد و بمعنى پهن كردن چيزى هم كفتهاند
به شكم
بفتح اول و ثالث خانهء تابستانى و باركاه و ايوان و صفّه