بسى
بمعنى بسيارى و آن را بسا نيز كويند چنان كه شعر
بسا تير و ديماه و اردىبهشت * بيايد كه ما خاك باشيم و خشت
بسيا
بر وزن دريا بلغت زند و پازند شراب انكورى را كويند
بسيج
با اول مفتوح و ثانى مكسور و ياى مجهول بمعنى ساختكى و آماده شدن براى كارى خاصه سفر حكيم نظامى كفته شعر
راه رو را بسيج ره شرط است * ناقه راندن ز بيمكه شرط است
فردوسى كفته شعر
نبايد درنك اندرين كار هيچ * كجا آمد آسانى اندر بسيج
انورى كفته شعر
نماز شام چو كردم بسيج راه سفر * ز در درآمدم آن ماه روى سيمينبر
و بمعنى قصد و آمادكى ضروريات سفر نيز آمده مسعود سعد كفته شعر
بكشاد خون ز چشم من آن يار سيمبر * چون بر بسيج رفتن بستم همى كمر
و بسيج بمعنى امر نيز آمده يعنى بسيجيدن يعنى آماده شو و كارسازى كن بسيجيد و بسيجنده و بسيجيدن و بسيجيده بر اين قياس
بسيله
بر وزن وسيله نوعى از باقلاى صحرائيست كوچكتر از اين باقلا خوردن آن شيرزنان را بيفزايد
بسيم
بر وزن نسيم بلغت ژند و پاژند بمعنى خوشمزه و لذيذ آمده
نمايش بيست و هشتم در باى ابجد با شين معجمه
بش
بالفتح مطلق بند را كويند آنجا كه افراسياب را كمربند كسيخت و كريخت فردوسى از قول رستم كفته شعر
چرا كفت نكرفتمش زيركش * چرا بر كمر كردمش پنجهبش
و بند آهن و مس كه بر صندوق و در و كاسه زنند شمس فخرى كفته ع نه منع ديد و نه رد و نه قفل ديد و نه بش ديكر زراعتى را كويند كه به آب باران حاصل دهد و آن را بخس نيز كويند امّا به عربى
بشار
بالفتح بمعنى نثار و عاجز و كرفتار و دست سودن به چيزى تاج الدّين بخارى كفته شعر
صاحبا هر نكتهء تو به ز كنج سيم و زر * لعل و مرواريد بر لعل كهربارت بشار
و در اين شعر ظنّ غالب اينست كه نثار را بشار خوانده باشند چه با وجود درستى قافيه و معنى و مشابهت لفظ غريبست كه نثار نكويد و بشار بكويد كه لغتى است غير معروف خسرو دهلوى بمعنى عاجز و كرفتار كفته شعر
بشر مباد كه كردد بدست حرص اسير * مكس مباد كه ماند ميان شهد بشار
هر ضعيفى كه جهد از پايبند آب و كل * پيل بيچاره شود چون در و حل كردد بشار
حكيم فرخى بمعنى دست سودن كفته شعر
هنوز پيشرو روسيان نكرده بطوع * ركاب او را نيكو بدست خويش بشار
حق اينست كه مؤلف بشار را مصحف داند و تبديل فشار خواند چه بشار با باى پارسى با فاء زود تبديل يابد و فشار بمعنى زور آوردن و فشردنست
مكس مباد كه يابد ميان شهد فشار * پيل بيچاره شود چون در وحل كيرد فشار
يعنى استخلاص مكس كه در شهد فشرده شد و پيل كه در وحل فشرده شد صعب خواهد بود و در شعر فرخى همين معنى درست مىآيد چه رسم بوده كه چاكران باستقبال موالى خود از سلاطين و امرا مىرفتهاند و ركاب او را مىبوسيدهاند و با دست مىسودهاند و مىافشردهاند و در ركاب او مىرفتهاند بجاى ركابدار خود را جلوه مىدادهاند ديكر بمعنى زركوب و سيمكوب نيز نوشتهاند آن نيز با فشار مناسب است چه سيم يا زر را در آهن يا پولاد مىافشرد و چيز زركوب و سيم كوب بطريق مفعوليت است نه فاعليت يعنى زركوب شده آن نيز با افشردن مناسب است كه به زور و قوّت سيم و زر را در آهن فروميكنند و فشردن بمعنى فروكردنست چه كفتهاند شعر
هركرا تانجايه بفشردم * آسمان مهترى به دو بسپرد
تهمتن بيفشرد بر اسب ران * بكردن برآورد كرز كران
و كاهى زركوب بمعنى فاعل يعنى كوبندهء زر اطلاق مىشود چنان كه نجم الدين زركوب كفته
منم زركوب و محصولم ز صنعت * بجز فريادى و بانكى نباشد
هميشه در ميان زر نشينم * و ليكن حاصلم دانكى نباشد
و اللّه اعلم
بشاسب
بضم اول بمعنى خواب است و آن را بوشاسب نيز كويند يعنى عالم نوم و خواب ديدن حكيم اسدى كفته شعر
چه لختى شد از شب بشد در بشاسب * ببوشاسب آمدش دخت كشاسب
بشاورد
بضم اول و فتح واو صاحب برهان بمعنى پشتهپشته آورده و اين همان لغت بستاوند است كه در باء با سين مرقوم شد و يكى از اين دو مصحف شده است
بشپول
بكسر اول و سكون ثانى بمعنى پريشان و پراكنده باشد شرف شفروه كفته شعر
آن كيسوى مشكبار خود بشپول * اين جزع كهرفشان چو دريا كن
و امر بپراكنده كردن نيز باشد
بشبه
به وزن چشمه قريهء بوده از مرو شاهيجان و بشبب معرب آنست
بشبيون
بر وزن اندرون بمعنى فربه نقيض لاغر است
بشتالم
بكسر اول بر وزن بشناسم بمعنى طفيلى باشد منسوب