تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
كه در نان تنك پيچند و مانند نواله سازند و با كارد پاره كنند و خورند

بزمايون

بر وزن افلاطون مصحف نام كاويست كه فريدون شير او را مىخورده و در حرف راء كذشت

بزمزه

بضم اول و فتح ميم از جنس چلپاسه است كه بزرك شود كويند كه زير بز آيد و پستان او را بمكد و بعد از خوردن شير سمّ او در بز اثر كند معنى اين اسم مكنده بز است چه مزيدن بمعنى مكيدنست سعدى كفته شعر
كفتم اكر لبت كزم مىخورم و شكر مزم * كفت خورى اكر پزم قصّه دراز مىكنى
و بزمجه تبديل آنست

بزمكاه

مجلس شراب چنان كه كذشت و نام كتابى است از فرزانه خوينى فارسى يزدانى

بزمونه

بر وزن حمد و نه نام روز دويم است از ماه‌هاى ملكى

بزمه

بمعنى طرفى و كوشهء باشد از بزم و مصّعر اوست خواجوى كرمانى كفته
ارم نقشى از بزمهء بزم اوست * قيامت نمودارى از رزم او است

بزن

بفتح اول بر وزن چمن بمعنى مالهء برزيكران آمده و آن چوبى و تخته‌ايست كه زمين شيار كرده را با آن صاف و هموار كنند و بكسر اول امر بزدن باشد حكيم سنائى كفته شعر
اشتقاقش ز چيست دانى زن * يعنى آن قحبه را به سير بزن

بزندار

بفتح اول و كسر ثانى و سكون ثالث و دال ابجد بالف كشيده و براى قرشت زده بلغت زند و پازند پنجره و محجرى باشد كه در پيش آستان در سازند

بزنك

بر وزن و معنى مدنك بمعنى غلق در خانه و بمعنى كليدست و مصحف شده

بزوش

بضمّ اول و فتح واو پشم موى و پشم بز را كويند

بزوشه

بفتح اول و ثانى و رابع و سكون ثالث رسننى باشد كه تخم آن را بارتنك خوانند و به عربى لسان الحمل كويند

بزونه

بر وزن نمونه بلغت زند و پازند بمعنى زانو باشد كه به عربى ركبه خوان

بزه

بفتح اول و دويم بمعنى كناه و خطا باشد حكيم سنائى فرمايد شعر
يك كره را خانها پر غيبت و وز رو بزه * يك كره را كنجها پر طاعت و اعمال ماند
حكيم فردوسى در عذر دروغهاى شاهنامه كفته شعر
ز هر كونه نظم آراستم * بكفتم در آن هرچه حور خواستم اكر چه دلم بود از آن بامزه * همى كاشتم تخم وز رو بزه
سوزنى سمرقندى در هزل كفته شعر
بسيار كودكان الف‌قد به پيش ما * چون دال و نون شدندند ز نادانى و جنون روز ان شبان بكنبد سيميشان زديم * هر ساعتى روستهء سيمين يكى ستون چون دسته شد خمبده و كنبد فرو شكافت * كم شد مره بزه نتوان كرد زين فرون
و پدر بهرام كور را كه يزدكرد نام داشت بسبب سوء اعمال بزه‌كار و بزه‌كر نام نهادند

بزيچه

بر وزن كليچه بزغاله را كويند و بمعنى برج جدى نيز آمده شعر
اين بزيچه كه اوكيا بچرد * بدل شير خون شير خورد

بزيست

بر وزن كريست نامى است پارسى و نام منجمى بوده پسر پيروز نام نبرستانى بعد از مهارت درين علم بمامون خليفه رسيده و منجم مخصوص كرديده مامون نام او را از پارسى به عربى ترجمه كرده چون زيستن بمعنى حيات است او را يحيى خواند چون فيروز بمعنى مظفّر و منصور است او بيحيى بن منصور موسوم و زيج مأمونى را او بسته و بزى بمعنى بمان است چنان كه كفته‌اند ع هزار سال بزى صد هزار سال بزى

بزيشه

با تحتانى مجهول و شين نقطه‌دار اردهء كنجد را و ثفل كنجد روغن كشيده را كوئيد و آن بارده مشهور است كه از آن حلوا سازند

بزين

بمعنى وزنده كذشت ديكر بمعنى آتشكدهء بود در روستاى نيشابور

نمايش بيست و ششم در باى ابجد بازاى پارسى

بژ

بضم برف ريزه‌ها كه از هوا ريزد از شدت سرما صاحب برهان بفتح اول آورده

بژكم

بفتح اول و كاف و سكون ثانى و ميم بمعنى بازداشتن و منع كردن باشد

بژكول

بفتح اول بر وزن كشكول شخصى را كويند كه قوىهيكل و جلد و باركش و حريص در كارها بود بكسر اول نيز آمده

بژم

بفتح اول بمعنى شبنم و بخار بامداد كه روى زمين را بپوشد كفته‌اند صحيح نژم است بكسر نون و زاى تازى كه يشك نيز كويند

بژمان

بفتح اول بر وزن افغان غمكين و غمخوار و افسرده و ظنّ مؤلف آنست كه تبديل پشيمان بوده باشد شين بزاى پارسى بدل شده است چه پژمان و پژمند و پژمرده و پژمريده هر چار لغت بالكسر و قبل بالفتح بمعنى افسرده و بىرونق و بىقدر آمده سيف كويد ع پژمان تراز چراغ برورم زمان زمان و بضمّ اول هم كفته‌اند

بژمژه

به وزن خمكده همان بزمزه است كه مرقوم شد