تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
كه اكنون به عربى وزير خوانند و بعد از شاه حكم او بر همه روان است بپارسى بزرك فرمان خواندندى و در تاريخ فارس آمده كه كيخسرو چون خدمات كودرز را بديد او را بزرك‌فرمان فرمود كه هيچ منزلت از آن برتر نبودى و نايب شاه شدى

بزسك

بضم اوّل و كسر ثانى و سكون سين بىنقطه و كاف دانه‌ايست كه آن را به عربى عدس كويند

بزشك

بكسر اوّل بر وزن سرشك بمعنى طبيب و جرّاح حكيم ناصر خسرو كفته شعر
عرب بر ره شعر دارد سوارى * بزشكى كزيدند مردان يونان
حكيم اسدى كفته شعر
خورش نه بر ميزبان كونه‌كون * مكويش كزين كم‌خور و زان فزون اكر چه بود ميزبان خوش‌زبان * بزشكى نه خوب آيد از ميزبان
حكيم ارزقى بمعنى جرّاح كفته شعر
باد خوارزمى چو سنكين دل بزشك دستكار * جيب پرمسبار دارد آستين پر نيشتر
و آن را با زاى پارسى و با باى پارسى پژشك نيز كويند چون ژا و جيم پارسى بيكديكر تبديل مىپذيرند بچشك نيز كويند

بزشم

بضم اول و فتح ثانى پشم نرمى را كويند كه از بن موى بز برويد و آن را به شانه برآرند و بتابند و از آن شال ببافند و بهر دو كاف عربى كرك خوانند شيخ سعدى در مطايبه كفته شعر
يارم ز سفر آمد كفتم كه بزشم آورد * چون نيك نظر كردم پيش آمد و پشم آورد

بزغ

بفتح اول و ثانى و سكون غين نقطه‌دار بمعنى وزغ است و آن را بلفظ درى بك دوك كويند و بندى را نيز كويند كه در پيش آب بندند و كوى باشد كه آب در آن جمع شود شيخ نظامى كفته شعر
اكر خود شود غرقه در زهر مار * نخواهد كسى از بزغ زينهار
همو كفته
به آب اندر شدن غرقه چو ماهى * از آن به كز بزغ زنهار خواهى
شرف شفروه نظم نموده شعر
ماهى از يافه درائى وزغ كم‌سخن است * كوه از خسّت آواز صدا خاموش است

بزغسمه

با اول و ثانى مفتوح و سين بىنقطه و ميم و سكون ثالث آن سبزئيست كه بر روى آب مانند ابريشم جمع بايستد و وزغ در آن پنهان شود و آن را جل وزغ نيز كويند و معنى تركيبى اين لغت آنست كه سمه بمعنى پنهان و وزغ معروف يعنى جاى پنهان شدن وزغ و آن را جامهء غوك نيز كويند زيرا كه غوك نيز بمعنى وزغ است شاعر در هجو كفته
مختفى كشته تيز در ريشش * چون بزغ در بزغسمه پنهان

بزغش

بضم اول و ثالث و سكون ثانى و سين قرشت نام يكى از فضلا و حكما بوده و هو ابو النجاش ظهير الدّين عبد الرحمن بزغش او و قاضى ناصر الدّين بيضاوى و قطب الدّين علّامهء شيرازى در خدمت شيخ عبد اللّه بن ابى تراب بن بهرام بن زكىّ بن عبد اللّه بى خبر كه از فحول فضلا و عدول حكما و كمّل عرفاء عهد بوده تحصيل و تكميل كرده‌اند و آن سلسلهء عليّه در شيراز بفضايل پسنديده و مخايل كزيده معروف و موصوف‌اند و آن سلسله را بز غشيه خوانند

بزغنج

بضم اول و ثالث و سكون ثانى و نون و جيم چيزيست كه بدان پوست را دباغت كنند كويند كه درخت پسته هر سال چيزى آورده يك سال از آن جمله پستهء مغز دارست و بىمغز را بزغنج كويند و آن را بزغند نيز كويند

بزغه

بر وزن و معنى وزغه است كه چلپاسو و كلپاسو باشد و كرباسو و كلپاسه كه چلپاسه معرب آن است ديكر به سكون ثانى چوبى باشد كه شاخ انكور را بران اندازند تا به زمين نرسد و بضم اول و سكون ثانى دهره را كويند و آن حربه‌ايست دسته‌دار و سر آن بداس ماند و بيشتر مردم تبرستان بدان درخت اندازند و آن را تبر كويند و تور بضم اول با واو و سكون سيّم نيز خوانند

بزك

بر وزن پفك پرندهء سياه رنك و منقار درازى دارد اغلب بر لب آبها نشيند و آواز بلند كند و آن را برزه نيز خوانند فلكى كفته شعر
هر شام كرد قلعهء اودولهء شغال * هر صبح كرد خندق او نعرهء بزك
ظنّ غالب مؤلف آنست كه بزك مبدّل وزغ باشد و با خندق شهر و حصار و آب وزغ مناسب‌تر خواهد بود و اللّه اعلم

بزله

بفتح اول و لام و سكون ثانى بمعنى سخنان شيرين و زيبا و پسنديده و بزله كوى كسى كه خوش‌صحبت و لطيفه‌كوى باشد

بزم

با اول مفتوح بثانى زده بمعنى مجلس شراب و مهمانى و ضيافت و عيش معروف است حكيم نزارى كفته شعر
اسباب طرب جمع كن و بزم بياراى * اطباق سموات چه كسترده و چه طى
ديكر بمعنى ديهى است از بوانات فارس كه يكى از امامزادها در آنجا مدفونست

بزماورد

بر وزن تنها كرد كوشت پخته و تره و خاكينه