برازبان
بكسر اول بر وزن نكاهبان آهن پارهء درازى را كويند كه بر دنبالهء تيغهء كارد و شمشير و خنجر و امثال آن باشد كه بدرون دسته و قبضه فروكنند و آن را برازوان نيز كويند و قول برهانست
براش
بر وزن و معنى خراش و زخم است و بمعنى پاشيدن و فرونشانيدن هم آمده است
براغاليدن
به وزن سراپا ديدن بمعنى برانكيختن و برغلانيدن نيز كفتهاند و آن را به عربى اغراء و تحريض كويند براغليدن مخفف براغاليدنست
براكوه
بفتح اوّل نام كوهى است ميان مشرق و جنوب قصبهء اوش واقع كه از ولايت فرغانه و نزديك اندجان است
برامدجاى
بمعنى مصدر است كه جاى صدور و بيرون آمدن باشد و آن را برامدكاه نيز كفتهاند
برامدن
بمعنى تعظيم كردن و بر پاى ايستادن باشد براى تعظيم كسى كه درآمده لهذا بهر دو ملاحظه درآمد و برآمد كويند
برانداف
بضم اول و سكون نون و دال بىنقطه رودهاى انسان و حيوان را كويند
براو
بفتح اول و سكون آخر طايفهء سركين كش و كناس را كويند
براورده
بر وزن سراپرده بمعنى بناى بلند و حصار و عمارت عالى است حكيم فردوسى راست شعر
بدركاه شاه آفريدون رسيد * برآوردهء ديد سر نابديد
و بمعنى كسى پادشاهان او را تربيت كرده و پرورده و بزرك كرده باشند آمده هم او كفته شعر
چه باد افره است اين برآورده را * چه سازيم درمان خود كرده را
حكيم فرخى كفته
خدايكان جهان خسرو بزرك اورنك * برآورندهء نام و فروبرندهء ننك
به راه و براز
نوشته شده است
براهام
نام جهودى لئيم بوده كه بهرام كور اموال او را بلنبك سقا بخشيده در شاهنامه مفصل است
براهيختن و براهنجيدن و براهختن
در آهيختن كذشته است تكرار نخواهد در اصل كشيدن است ع براهيخت شمشير كين از نيام
بربار
به وزن سردار بمعنى بالاخانه بر بالاخانه و ديكر بمعنى كل ناچيده زيرا كه كل بربار يعنى كل ناچيده حكيم فرخى كفته شعر
اى از در ديدار بديد آى و بديد آر * آن روى كز آن نور ستاند كل بربار
هم او كفته
فرى آن فريبنده زلفين مشكين * فرى آن فروزنده رخسار دلبر
يكى چون بنفشه فروكرده بر كل * ديكر چون كل نافرو كرده از بر
و اين لغت در برهان و فرهنكها نيست
برباره
نيز بمعنى اول بربار است يعنى بالاخانه در جهانكيرى كويد بربار و برباره در فرهنكها مرقوم كشته كه نام صنفى از مردمان است و در عربى اسم ولايتى است به مغرب كه مردم آنجا سبز چردهاند همانا بربر را كفتهاند و آن ولايتى است معروف از افريقيّه و خوبان آنجا به ملاحت مثل و پلنكان آنجا بشجاعت مشهور انورى كفته شعر
دشمنان را پايه دادن پيش من دانى كه چيست * جمع كردن موش دشتى با پلنك بربرى
اهالى ارپ مردمان وحشى صحرائى بىادب و تربيت را بربارى كويند
بربد
مخفف باربد و نام ولايت سيستان است
بربروشان
بفتح هر دو با و ضم راى دويم امت پيغمبران را كويند مطلقا چنان كه دقيقى كفته
شفيع باش بر شه مرا بدين زلت * چو مصطفى بر دادار بربروشان را
بربست
به وزن سرمست بمعنى طرز و روش و قاعده و قانون و نظم و شيوه و كفتهاند بمعنى نحو است كه علمى است معروف و بخش بمعنى صرف است و هم بمعنى تقسيم و قسمت و حصه و فصل و باب چنان كه بخش كردن تقسيم كردن و بخشيدن هم در اصل بخش كردن يعنى تقسيم اموال جنس و نقد بوده و در فرهنك دساتير بمعنى راه و روش و قاعده كه مرقوم شد مرقوم است بر بستكان به وزن سربستكان جمع بربست است يعنى قاعده و قانونها
بربسته
بر وزن برجسته نقيض بر رسته است كه خواهد آمد و بمعنى جماد كه نمىافزايد چون سنك و يخ نيز مجازا نظير آن است كه آب منجمد شده و بمعنى سخن موزون و شعر مقفاى منظوم نيز مىآيد بر خلاف بخش كه ناموزون و بىقافيه است و به عربى نثر و منثور خوانند
بربت
در برهان كفته سازيست مشهور و عود است يا طنبور و در اغلب لغات به همين املا است بلى بفتح هر دو با بربتسازيست و شبيه بسينهء مرغابى كاسه دارد و بت پارسى و بتاى قرشت است و طا معرب است و بربط را كه هر دو با مفتوح است عربان مكسور كرده بربت نمودهاند و در بت كذشت كه خربت بت بزرك است يعنى غاز
بربند
بمعنى سينهبند و پستانبند زنانست چه بر معنى پستان و سينه آمده
برپوز
بر وزن زردوز پيرامون دهان چرندكان و منقار