تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
حفظ مىكرده و به منزل مىرسانيده چه بد بمعنى بزرك آمده مانند سپهبد و هيربد

بدرود

بر وزن بهبود بمعنى سلامت و وداع معروف است ع وقت آنست كه بدرود كنى زندان را شعر
اكر قطره شد چشمه بدرود باد * شكسته سبو بر لب رود باد
و اينجا بمعنى سلامت است نه وداع و بمعنى ترك و واكذاشتن چيزى بر مجاز نيز آمده

بدره

به وزن صدره بالفتح خريطه مربّع از چرم و پلاس كه طولش اندكى از عرض بيشتر باشد و در آن زر و سيم كنند چنان كه كويند ده بدره زر و بيست بدره زر منظور آنست و آن بدري و بدله نيز آمده حكيم سنائى كفته شعر
جبّهء خواهم و درّاعه نخواهم زر و سيم * زانكه بهتر بود آن هر روز پانصد بدرى
اما بدره عربى خواهد بود

بدزهره

بمعنى ترسنده و كم جرات شيخ سعدى كفته شعر
سر انداز در عاشقى صادق است * كه بدزهره بر خويشتن عاشق است

بدست

بكسر اول و دويم وجب را كويند كه كشادكى پنج انكشت يك كف دست باشد و بتازى شبر خوانند وجب نيز مغير وژه است در اين صورت بكسر اول و ثانى چرا باشد بفتح اول و ثانى بدست نزديك‌تر است منوچهرى در صفت اسب كفته شعر
بر طراز آخته پويه كند چون عنكبوت * بر بدستى جاى بر جولان كند چون باب زن
حكيم سوزنى كفته شعر
نبود از تصرف تو برون * يك بدست از زمين
ملك و ملك بدست شدن يعنى بدست آمدن چنان كه اوحدى كفته شعر
در جهان دوستى بدست نشد * كه ازو در دلم شكست نشد
مولوى كفته شعر
امروز ندانم بچه دست آمده * كز اول بامداد مست آمدهء كر خون دلم خورى ز دستت ندهم * زيرا كه به خون دل بدست آمدهء

بدسغان

با غين نقطه‌دار بر وزن دلستان نام كياهيست بهم پيچيده مانند ريسمان تافته و آن را به عربى عشقه و لبلاب خوانند كويند خوردن آن قطع شهوت كند عربان آن را قاتل ابيه كويند

بدسكال

بمعنى دشمن و بدكوى و بدخواه و بدانديش و سكال بمعنى فكر و انديشه و كفتكوى حكيم سنائى كفته شعر
با سنائى همه عتاب مساز * با خراباتيان سكال مكن
مولوى كفته شعر
خفاش اكر سكالد خورشيد غم ندارد * خورشيد را چه نقصان كر سايه بدسكالش
عنصرى كفته شعر
هرآنكه بست و به‌بندد به خدمت تو ميان * نه آسمانش مطيع است و بخت نيك سكال
رضى الدّين نيشابورى در معنى انديشه كفته شعر
چون بخشش تو آمد كان از براى چيست * عمريست كاين سكال همىبدهدم عذاب
شيخ سعدى كفته شعر
تو نيكوروش باش تا بدسكال * به بد كفتن تو نيابد مجال
سكالش و سكاليدن مصدر آنست

بدكند

بر وزن فرزند بمعنى رشوت و پاره آمده شمس فخرى كفته شعر
تا به بيند يك نظر همراهشان * روح قدسى جان به بدكند آورند

بدلكام

معروف است و صفت اسب سركش است چه لكام و لغام هر دو بمعنى دهنهء اسب است و لجام معرب آن است چنان كه مرقوم شده و كنايه از مخالف و سركش و متمرّد شيخ سعدى در هزليّات كفته شعر
نازك‌اندام سرخوشى مىكرد * بدلكامى و سركشى مىكرد خوابيندش ز لطف بر زانو * قضى الامر كيف ما كانوا

بدريون

بر وزن سرنكون بمعنى مقل ازرق آورده همانا لغت سريانى مىباشد

بدمموم

با دو ميم بر وزن سرنكون در برهان قاطع بمعنى ترسيدن و رميدن آورده و بزند و پاژند نسبت كرده بدنام معروفست

بدواز

در پتوار كذشت

بدوره

به وزن تنوره طعامى را كويند كه جمع كرده به جائى برند و خورند و به وزن مسخره هم آمده مؤلف كويد در برهان چنين آورده و در فرهنكها نيافتم اين همان لغت بدرزه است كه بدان معنى كذشت تبديل يكديكرند يا تصحيف و وزن مسخره بىمعنى است به وزن تنوره انسب است ليكن بفتح دال نه ضمّ معنى اين نيز مانند دريوزه بدوره خواهد بود يعنى بپرسه و دوره حاصل شده چنان كه درويشان كنند و بشىء للّه مشهور است

بده

با اول و ثانى مفتوح و هاء مختفى خشك‌پر ؟ ؟ ؟ او را كويند و آن را پته نيز خوانند يعنى خالى فردوسى كفته شعر
پرستنده باشم بآتشكده * نسازم خورش جز ز شير و بده
و كفته‌اند نام درختى است كه بر ندهد عرب آن را غرب كويند و كفته‌اند شعر
اين بيخ درخت است كه مىنارد بار * بيد و بده و سرو و سپيدار و چنار
نزارى قهستانى