سيلاب خنچى * دل عاشق مثال چوب تربى
سرى سوجى سرى خونابه ريجى
بندار رازى كفته شعر
به شهر رى بمنبر بزيكى روج
آويژكان
با زاى و كاف فارسى بمعنى خواص و معشوقان و دلبران زيرا كه ويژه بمعنى خاصه و خلاصه و صاف و پاك است لهذا فارسيان ارباب صفا و صفوت را كه مرتاضند ويژه درون خوانند
آويزكن
بكسر كاف فارسى كدائى مبرم كه بهر كس درآويزد و چيزى خواهد و بحاج كند و نيز آويز آويزنده و امر بآويختن ع سر ما را تو بر فتراكت آويز
آويز
بمعنى ستيزه و درآويختن و كفتهاند شعر
با شير و پلنك هركه آويز كند * آن به كه ز تير فقر پرهيز كند
اين همّت مردان تو چو سوهان ميدان * كر خود نبرد برنده را تيز كند
آويزه
بمعنى كوشواره و هر چيز كه آويزند از بلورات و غيره كمال اسمعيل كفته شعر
اى از تو مرا كوش پر و ديده تهى * خوش آن كه ز كوش پاى در ديده نهى
تو مردم ديدهء نه آويزهء كوش * از كوش بديده آكه در ديده بهى
آويشن
همان آوشن مذكور است و آن را آويشه نيز كويند ناصرخسرو علوى كفته شعر
چه كنى ديبا بىدين و خرد زيراك * خوش نباشد نان بىزيره و آويشن
يوسفى طبيب كفته شعر
آويشه خورى چه نيم مثقال * بيرون برد از تن تو بلغم
نمايش سى و ششم در الف غير ممدود با واو
او
بضم اول و سكون ثانى ضمير غايب است نسبت بذوى العقول چه غير ذو العقول را آن كويند
اوا
به وزن هوا بمعنى آواز باشد و بمعنى آش و بمعنى ابا هم هست كه آش باشد مولوى بمعنى آواز كفته شعر
اى شمس تبريزى بكو * سرّ شهان شاه جو
بىرنك و بوى و كفتكو * از شمس بشنو اين اوا
اوار و اواره
در الف ممدوده مرقوم شده است
اوارين
بر وزن مجانين زشت و بد را كويند چنان كه پر ارين خوب و نيكو را كويند
اوام
بمعنى قرض و وام كمال اسمعيل كفته شعر
تا درين شهر آمدم از بس اوام * من رهى بفروختم كاشانه را
و بمعنى رنك و لون هم آمده و آن را پام و فام نيز كويند
اوباريدن
بفتح اول بمعنى فروبردن و بلع كردن و اوبار فروبرده و امر بفرو بردن و بر اين قياس اوباشتن و اوباش فروبرده و اوباشه فروبردن و اوبرد يعنى فروبرد خواجوى كرمانى كفته شعر
غوطه خور در محيط استغنا * خيمه زن در جهان استغفار
تا نهنكى شوى محيط آشام * تا پلنكى شوى جهان اوبار
حكيم سنائى نيز كفته شعر
دان كه در شط بحر الّا اللّه * لا نهنكى است كفر و دين اوبار
اوباشتن
بر وزن برداشتن بمعنى افكندن و آكندن يعنى پر كردن چنان كه صاحب فرهنك منظومه كفته شعر
هست اوباشتن چه افكندن * معنى ديكرش چه آكندن
اوبرد
به وزن افشردن يعنى فروبرد
اوبس
بضمّ اول و كسر ثالث بمعنى خويش و منسوب آمده در برهان ديده شد و در فرهنكها نديدهام
اوج
بر وزن موج معرّب اوك است كه ضدّ حضيض باشد و نام نغمهايست از موسيقى و كويند اين لغت هندى است
اوچيز
بر وزن موريز حقيقت و ماهيت چيزى و اوچيز نيز به همين معنى است و اوچيزى بر وزن موسيقى بمعنى ماهيّت و چكونكى چيزى و اوچيزيان جمع آنست از لغت فرهنك دساتير نقل شد در برهان نيز هست اما در فرهنكها نيست
اودر
به وزن و معنى افدر است يعنى برادر پدر كه او را به عربى عم كويند
اودردن
به وزن بو بردن بلغت ژند و پاژند بمعنى مردن است
اودس
به وزن نورس وجب را كويند كه به عربى شبر خوانند و آن از سر انكشت كوچك تا سر انكشت بزرك دست است و آن را اودست و بدست نيز كويند و به اين معنى مشهور است وژه نيز بمعنى وجب است
اور
بضمّ اول بر وزن مور مشتى كه بر دهان و دندان زنند عموما و خود مشت را كويند خصوصا و ديكر بمعنى مغزهاى ضايع شده كردكان و بادام و پسته و امثال آنها كه بوى تيز و تند دهد
اورا
بفتح اول حصار را كويند ابن يمين كفته شعر
زو عدو كر خود بود در حصن هفت اوراى چرخ * آن كشد كز دست حيدر مالك خيبر كشيد