مىآيد ترا كفتار من * خواب مىآرد ترا اندار من
يحتمل اندار به معنى ترسانيدن فرموده و مصحف شده باشد و ذال را دال كرده باشد
انداز
بر وزن پرواز بمعنى قصد و آهنك و ميل و مقدار چيزى و اندازهء و بمعنى انداختن و امر بانداختن فرخى كفته شعر
جاودان شاد زياد آن ملك و كامروا * لشكرش بىعدد و مملكتش بىانداز
و بمعنى مقدار و قياس و مقياس نيز آمده و بمعنى قدر و مرتبه نيز هست خاقانى در خطاب بآفتاب كفته شعر
از هر طرفى كه اندرائى * اندازهء آن طرف نمائى
اندازه
به وزن دروازه بمعنى مقياس و مقدار چيزى و قدر و مرتبهء هر چيزى چنان كه كويند فلان اندازهء اين كار ندارد يعنى شان و مرتبهء اين عمل ندارد و اندازهكير يعنى قياسكننده و شمارنده كه در اين زمان بمهندس مشهور است و علم حساب كه هندسه كويند هر دو پارسى است پارسى معرب است و اصل اندازه بوده است بجاى الف ها نهادهاند هنداز كردند و آن علم را كه حاصل قياس و شمار است هندزه كردند و چنان كه در مقدّمات كذشته دال و ذال بىفاصله جمع نمىشوند لهذا الف را بها و زا را بسين تبديل كردند هندسه و مهندس لغت آن شد كر تو مدانى مدان هندسه دان داند اين كز پس الفى دو صفر الف شود صد هزار حكيم ازرقى كفته
نبرّد مكر صحن آن را بسالى * مهندس بانديشه عنقا به شهپر
و بمعنى پيمانه و پيمودن زمين بريسمان يا چيز ديكر نيز آمده سعدى بمعنى قدر و مرتبه كفته شعر
باندازهء بود بايد نمود * خجالت نبرد آنكه ننموده بود
اندام
بر وزن انجام اول معروف است بمعنى بدن و تن و عضو و ديكر بمعنى بىنظام و نامناسب است و كار بانظام را كار باندام كويند و بمعنى ادب و روس نيز آمده جمال الدّين عبد الرزاق كفته شعر
سر كونه باندام كند بندكى تو * آرند بدان سر سه طلاقى بشش اندام
خواجه حافظ كفته شعر
هرچه هست از قامت ناساز بىاندام ماست * ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست
و بمعنى فضاى خانه نيز آوردهاند
اندوا
سبزئ است كه آن را ترّه تيزك كويند و اهل سيستان او را ترّه ميره و عربان جرجير خوانند
انداوه
ماله بنّايان كه بدان اندود كنند و بام اندايند اندا و انداده بدل يكديكرند و كنايه از شكوه و غيبت و اندايشكر و اندايه نيز كذشت
اندخس
با اول مفتوح بثانى زده و دال مفتوح نجازده و سين موقوف پناه و پشتى حامى باشد و اندخسيدن مصدر آنست و اند خسواده جاى پناه بردن را كويند سراج الدين كفته شعر
چرا رانى كسى را از بر خويش * كه اندخستن ؟ ؟ ؟ نباشد جز در تو
و اندخسواره پناهدهنده و كنايه از قلعه و حصار نيز هست
اندر
بر وزن بندر بمعنى در باشد كه به عربى فى كويند چنان كه كفته ع اندرآمد ز در حجرهء من صبحدمى يعنى درون آمد و شعراء متقدمين آن را رديف قصايد كردهاند چنان كه كفتهاند ع سرو نرويد چنان بقاتفر اندر و على هذا القياس و از شرايط اين لغت لزوم باست قبل از اندر چنان كه من نيز كفتهام شعر
لالهء بشكفته بين بعنبرش اندر * لؤلؤ ناسفته بين بشكرش اندر
فردوسى كفته شعر
كرازنده آهو براغ اندرون * سر آينده بلبل بباغ اندرون
و افادهء معنى غيريّت نيز مىكند چنان كه مادر اندر و پدر اندر و برادر اندر و خواهر اندر يعنى نامادر و ناپدر و نابرادر و ناخواهر و پسندر و دختندر نيز بر اين قياس مخفف پسر اندر و دختر اندر است
اندراب
شهريست از ولايت بدخشان ما بين هندوستان و غزنين كه نزديك كتل هندوكش واقع است فردوسى كفته شعر
ز غزنين سوى اندر اسب آمدم * ز آسايش اندر شتاب آمدم
سيّاح عارف و رهرو واقف در رياض السياحه كفتهاند راب در شمال كابل بمسافت شش مرحله در كوهستان واقع و از اقليم چهارم بسيار خوش آب و هوا و بسردى مايل است و نمك اندر آبى را از بلور در صافى فرقى نباشد و محض نمايش از آن ظروف بلور مانند سازند
اندرباى
به وزن صندلساى بمعنى ضرورى و حاجت و محتاج اليه و وابسته به چيزى و آن را در بايست نيز كفتهاند و اندرواى نيز بدل آنست و بمعنى آويخته و معلق آمده كمال اسمعيل اصفهانى كويد شعر
اى كه اندر خم هر هوت دلى اندرو است * يكسر موى تو را هر دو جهان نيم بهاست
انورى كفته شعر
نتوان كفت كه