بن مسلم بن عقيل بود كه اين رجز را مىسرود :
امروز ببينم پدرم مسلم راد * با هر كه به دين مصطفى رفته به باد
قومى كه دروغ را نياورده به ياد * بودند همه نيك و كريم از بنياد
سادات بنى هاشم و راد و آزاد
در سه حمله ، نود و هشت مرد را كشت و در پايان ، عمرو بن صبيح صيداوى و اسد بن مالك او را شهيد كردند . . . الخ .
( 1 ) ابو الفرج مادرش را رقيه دختر على بن ابى طالب دانسته ؛ شيخ مفيد و طبرى گفتهاند : مردى از لشكر عمر بن سعد به نام عمرو بن صبيح ، تيرى به عبد اللَّه بن مسلم انداخت و او دست بر پيشانى نهاد تا خود را حفظ كند ، تير دست او را به پيشانى ميخكوب كرد و نتوانست آن را رها كند و ديگرى نيزهاى به قلب او فرو كرد و او را كشت ( قدّس اللَّه روحه ) ؛ ابن اثير در « كامل » گفته : مختار ، زيد بن رقاد حبانى را خواست ، او مىگفت : من دست يك جوانى از آنها را با تير به پيشانيش دوختم و آن جوان عبد اللَّه بن مسلم بن عقيل بود ، چون تير به او زدم گفت : خدايا اين مردم ما را كم شمردند و خوار داشتند ، خدايا آنها را بكش چنانچه ما را كشتند ، و تير ديگر به او زدم و چون بالينش رسيدم مرده بود ، تيرى كه او را كشت از قلبش كشيدم و تير پيشانى را پائين و بالا كردم تا چوبهاش درآمد و پيكانش در سر او ماند ؛ چون ياران مختار دنبالش آمدند ، با شمشير بر آنها حمله كرد ، ابن كامل گفت : نيزه و شمشير در او به كار نبريد ، با تير و سنگ كارش را بسازيد ، او را به تير بستند تا به زمين افتاد و زنده او را سوختند .