يادداشت نخستين تجربه
در هنگامى كه هنوز جوان و محصل طب بودم تابستان را در ييلاق پدرى مىگذراندم .
در آنجا زنى كه بيش از چهل سال داشت به نزدم آمد . اظهار داشت سه ، چهار سال است عادت ماهانهام بند آمده و از آن زمان چشمهايم تار گشته و به درستى نمىبينم . حالات گرفتگى ، كسالت ، سنگينى سر و دردهاى جوراجور در نقاط مختلف بدنم حس مىكنم .
من تا آن هنگام هنوز هيچ طبابتى نكرده و به درستى چيزى از معالجات بلد نبودم ولى در گياهشناسى طبى خوانده بودم كه « صبر زرد » خون را از مغز به پا مىرساند ، ازاينرو به قدر يك گرم صبر زرد به او خورانيدم . اين دارو را يك بار ديگر هم برايش تكرار كردم .
قاعده باز و عوارض مذكور همگى بر طرف گرديدند . . . و اين در واقع اولين معالجهام بود .