پاتق و پايگاه مىگرفتند و به چوبپنبهء قلاب مىنگريستند
*
در چَمْخالَه ، در شامگاهان گرم تابستان ، كه مىشد ، * ديدى ، غروبها ، در اطراف « مَصَب » چه مىگذشت ؟
هركس با يار خود ، و خواهر و برادر خويش ، * بر سبزهزاران ، به دلخواه ، گرد هم مىنشستند
ديگ پلوى سرد را براى ( شبچره ) به همراه مىبردند * به ياد دارى ، آن روزگار ، شب چهارشنبه ؟
كه ( پاى قيامت ) هياهوىِ محشر را بر لب دريا مىشد ديد ؟ * آنچه كه باهم مىگفتيد ،
درست بود ، اما كم مىگفتيد . * آنزمان كه بازى مىكرديد ،
زباندرازى مىكرديد ! * راستى ، بچهها ! ، بازهم شما مىخوانيد ؟
يا به بروبچههاى آن روزگاران مىمانيد ؟ * - نه ! همه خاموش شدند !
همه با چشموگوش شدند ، * پارهاى در آب غرق شدند
گروهى ديگر مردند . * اين خانه - آن خانه
هركس به خانه خود رفت
*
رودخانه تا فهميد ، * ديد كه ، اينجا ، هَوا پس است !
بار ديگر شكفت ، جوشيد * عُقدهء دلش را گشود .
گفت : اين سخن چه خوب و بجاست * هواى ابرى ، هميشه صبح مىنمايد
روزگار ، هرچه مىگردد ، * دور زمان به گونهء ديگر مىگردد
داركوب اگر حشره مىخورَد ، * براى سار لانه مىسازد !
همين كه بلبلها مىروند ، * سِهرهها شاد مىشوند .
من نيز كه چشم واكردم ؛ * هرجا كه نيكى كردم ،
هرآستانه ، زيارتگاه كه ساختم * در چشم خود پوشال كردم !
*
من فرياد زدم : رودخانه ! * اينقدر نعره مكن !
عقلت را به كار بينداز * بگذار اين قصه را بگويم :
- عَمّه ! . . . آى عمّه ! ؟ ( پيرزن ! ) * - جان عمّه ! ؟
- كجا ميرى ؟ ! * - پنبهريسى !
- تو پايين بيا ، من بريسم ! * بگذار سرگذشتم را نيز براى تو بگويم :
چشم بگشاى ! نگويى كه سخنان ناپخته و ياوه است :
*
يك روز ، خدا مرا برداشت * و در دامان مادرم انداخت
*
همين كه توانستم بنشينم ، محيط را بشناسم * آتش گرفتم و برشته شدم !
نه پدر چشمم را باز كرد * نه مادر ، دردم را درمان كرد !
يكى ، كاشت بىآب دادن ! * يكى ، بافت بىتاب دادن
هركس به فكر خويش است * كوسه به فكر ريش است
*
مادرم ، اگرچه پير ، * و در خانه اسير است
ولى از همان زمانها ، * هميشه بهانه مىگرفت .
هرچه رنج و سختى از دست شوهر مىكشيد ، * بر سر و جان من ، تلافى مىكرد و همين !
خر پير را حريف نبود ، * و « قسمتى » از گوشهء پالان را مىگرفت !
وقتى هم كه سر حال بود ، * حرف خوشش ، « الاغ » بود .
كنار سماور كه مىنشست ، * به من اشاره مىزد كه « هيشت ! »
*
همينكه مىخواستيم پرواز كنيم * بروبچهها را جمع كنيم
عاشق شويم ، يار داشته باشيم ، * با دختر ، دختركان كار داشته باشيم
زنِ زندگى داشته باشيم نه زن مطيع و خِرِف ! * آهو شويم ، كوه به كوه رَم كنيم ، بجهيم ،