حشيش و دوغ وحدت پايان كار نبود * به جانت سوگند كه بهتر از آن ايام تصور نمىشود
بازهم اين به آن مىگفت : غول را نگاه كن * پايش را كه تا زانو گلآلود و كثيف است بنگر
*
گفتم خوب است ( داشمشتى ) بشوم * سعى كنم بلكه فراش شوم
يك چاقوى كار زنجان خريدم * با يك پستك و شال كمر كار كرمان
كفشى داشتم كه دهانهاش مانند دولچه گشاد بود * پنجهاش پهن بود و گلچه نداشت
به ارخالقم دكمه ايلمك گذاشتم * روى باشلقم منگوله آويزان كردم
از فريادم ، زن باردار سقط مىكرد * به سبيلم دلاك فنر آويزان مىكرد
قمهء كمرم را گهگاه آب مىدادم * زنجيرم را دو بار ، هر روز تاب مىدادم
براى يك حرف ، خون راه مىانداختم * بچههاى محله را از كوچك و بزرگ ممنون مىكردم
يك نخ سبيلم را گرو مىدادم * همان يك نخ سبيل بود ، به كسى نارو نمىزدم
اقبالم گل كرده بود ، روزگار خوبى داشتم * زد و لوطىگرى ورافتاد !
و به فرينى لذيذمان آب افتاد !
*
گفتم نبايد بىجهت عقب بمانم * بروم دنبال كسب ، كسب پرمنفعت
فكر كردم چه كارى پيدا كنم كه بىپول باشد * « خوپوسه » نباشد ، بلبل غزلخوان باشد
وكالت و طبابت كه بدون پروانه و مجوّز نمىشود * قضاوت كه مهم است و براى پايم دراز
شاعر بشوم ، هركس را مىبينى شاعر است * ولى به من شعر گفتن هيچ برازنده نيست !
مستخدم اداره بشوم ، پول و پارتى لازم دارد * بگفته « كسمائى » براى كشيدن آب از چاه ، دلو لازم است
ولى كارِ مطلوبِ دلم نيست . * بروم درس بخوانم ، حواسم كجا بود
پير شدم . هزينهء تهيهء لباس ندارم * از عطار و بقال و سبزىفروش
گرفته تا پيلهور و دورهگرد « چانچو » بدوش * اگر پول نباشد ، كسى حاجى نمىشود
هزار سال ديگر ، سنگر ، « شاقاجى » نمىشود ! * بروم دواتگر بشوم ، از كار قيچى عاجزم
چلنگر و قفلساز بشوم ، از كليد چيزى نمىدانم * بنّا بشوم ، آجر به مغزم اصابت مىكند
قاليبافى هم زحمت دارد * نعلبند بشوم ، از اسب مىترسم
از جفتك و دندانش ترس و بيم دارم * زرگر بشوم ، از تيزاب سر درنمىآورم
خياط بشوم از « خواب » پارچه آگاهى و اطلاعى ندارم * كرجىبان بشوم سكّاندارى برايم مشكل است
كفشدوز بشوم ، پيشكارى مشكل است * اگر شاطر نان سنگكى بشوم
لازم است كه خيلى پرزور باشم * مسگر بشوم ، سرم مىتركد !
الحذر ! از اينكه مردهشوى باشم * دلاك بشوم تيغ به دستم مىخورد
واكسزن كفشهاى مردم باشم ، مناسب حالم نيست * ساعتساز بشوم ، كوكش را بدجا مىاندازم
جورابباف بشوم ، پنجه و پاشنهاش را نمىدانم * حروفچين چاپخانه بشوم ، تميز دادن « اشپون » ها دشوار است
سفالچين بشوم ، بالاى خانهها از سرما خشك مىشوم * درد سرت را كم كنم برادر
سرانجام كار پرافتخارى به من الهام شد * فقط زبان چرب و نرم و شيرين لازم است
براستى كه كار كم زحمت و عالى است * آيا دانستى چه كارى را مىگويم ؟ شغل دلالى است
*
حجرهاى گرفتم و ميز و تلفنى گذاشتم * قلم روسى ، استامپ و خشككن رويش نهادم
در دكان آقا مير حكّاك * يك مُهرى كندم به اندازهء يك نعلبكى
مظنّهء اجناس و سفتهء فراوان چاپ كردم * اين نوع كار ، نه غرامتى در بردارد و نه زيانآور است
از من پرسيدند : دلال چه هستى ، گفتم دلال همهچيز * مىگفتم دلال براتم ، دلال خشكبارم ، دلال كالاهاى ترم
همينطور ، هرچه به زبانم مىآمد مىگفتم * شبهاى جمعه ، سر وقت تاجر مىرفتم ،
مثل ميرغضب ، براى وصول حق دلالى خودم * نه فرياد مىكردم و نه قيلوقال
اى بقربان كسب حلال ، برادر عزيز * اگر دلالى عيب است ، پس چرا تاجر به اين كار اشتغال دارد