كرمان آمده است . امير حسين طغان « 1 » خندهاى كرد و گفت به عنايت اللّه تعالى و يمن دولت امير بزرگ صاحبقران ، قضيّهء ملازمان بندگى چنان نشده است كه بازى بازى تسخير مملكت توان كرد ، و اين دو بيت بر خواند :
چو فردا برآيد بلند آفتاب * من و گرز و ميدان و افراسياب
نمائيم كارى به گرز گران * كه ننموده رستم به مازندران
و همچنان كه بر زبان او رفته بود روز ديگر هفتم جمادى الاول سنهء اثنى و تسعين و سبعماية آن دو لشكر را ملاقات افتاد . بر « 2 » دست راست سلطان احمد ، سلطان ابو يزيد ، و بر دست چپ جمعى از امراء . شاه يحيى ميمنه به سلطان « 3 » ابو اسحاق داد و ميسره را به پسر خردتر خود سلطان جهانگير ، و خود در قلب بايستاد . چون هر دو لشكر بر يكديگر حمله كردند ، دست راست و دست چپ سلطان احمد به هزيمت برفتند و سلطان احمد به نفس خود از جاى اسب « 4 » برانگيخت و سلطان بايزيد نيز به دو ملحق شده جنگى اتّفاق افتاد كه از آن زيادت متصوّر نيست .
عاقبة الامر شاه يحيى و « 5 » لشكر او به هزيمت رفتند ، و سلطان ابو اسحاق دستگير شد .
شاه يحيى با لشكر شكسته به جانب يزد رفت و سلطان احمد بعد از آن كه سرهاى مقتولان به كرمان فرستاد ، عازم سيرجان شد و خواست كه قلعهء سيرجان مسخّر كند . ديد كه حالا دست نمىدهد . بعضى از لشكر « 6 » به محاصرهء آن تعيين كرده « 7 » به كرمان مراجعت نمود . سلطان ابو اسحاق را چند گاه [ در كوشك سبز مقيّد داشت . بعد از چندگاه ] « 8 » صلت رحم را كار فرموده قلم بر جرايم او كشيده و او را باز به سيرجان فرستاد و آن لشكر را باز طلبيد . امير حاجى شاه برادر مادر سلطان ابو اسحاق چندگاه در كرمان محبوس بود آخر به قتل رسيد . در شهور سنهء خمس و تسعين و سبعماية رايات جهانگشاى امير بزرگ صاحبقران از راه مازندران به عراق و فارس درآمد و شاه منصور را در شيراز به قتل
هامش
( 1 ) با ، گ ، مل : تغان .
( 2 ) با ، گ ، مل : از .
( 3 ) اساس ندارد .
( 4 ) با ، گ ، مل ندارند .
( 5 ) با : كه .
( 6 ) با ، گ ، مل : لشكرها را .
( 7 ) با : فرمود .
( 8 ) اين عبارت را مل ندارد .