آيتى هست كه خدايش بظهور آورده است * همه عالم چو تن است اين بيقين همچون جان
هان هان تا نشوى هيچ از اين بقعه ملول * كه بر آن بقعه نظرهاست خدا را پنهان
منزل اهل صفا خوانش و ميدان بيقين * جاى ارباب كمال است در او زندهدلان
پاكبازان قوى بازوى با همت يار * نيست از راهروان هيچ كسى جز ايشان
پيششان هر دوجهان وزن ندارد يك جو * سود اين هر دو سرا هست يقين عين زيان
وصل حق مىطلبند وز خودى آزادند * بندگى بين كه كنند از دل و جان آزادان
تا جهان هست « علاء الدوله » جوان باد دلت * باد اين بقعه خورشيد محل آبادان
دشمنان از خوشى باغ صفايش گريان * دوستان پسته صفت از ثمراتش خندان
يا :
چشمهاى زير زمين پنهان بود * حق بدان چشمه مرا راه نمود
نام اين چشمه خداداد نهاد * نظر رحمت از آن دور مباد
هر شقيى كه در آن طعن زند * ايزدش در دو جهان لعن كند
ز آنكه آن هست زمينى مسعود * حق از آن بقعه و خلقش خشنود
هست جايى خوش چون خلد برين * جان حساد سيه كرد و حزين