دلش هست آنجا كه آن چشمه است * كه حق كرد پيداش بىهيچ دست
خداداد نامش نهادست خدا * دل و جان سكانش از غم جدا
حسودان آن را خدا كور كرد * برايشان فرستاد صد رنج و درد
خدايا نگهدار اين جاى را * ز فسق و فساد و بلا و و با
كه تا بندگانت در آن جايگاه * بذكر تو باشند با فر و جاه
به طاعت مزين كن اين بقعه را * بمان در جهان دائم اين رقعه را
كه تا از « علاء دوله » يادى كنند * بهر وقتيش خير يادى كنند
يا :
صوفيا باد چه جائى كه همه اهل هنر * از نسيم خوش تو يافتهاند زينت و فر
طبع ايشان ز هواى تو شده گوهربخش * ز آب تو رشك برد بر دل ايشان كوثر
شهسواران فصاحت همه در مدحت تو * رام كردند شموسان « 1 » عبارت يكسر
شهرياران معانى همه مدحت گفتند * خسروان سخن از بهر تو بستند كمر
آدمىزاد به تحقيق خدا آباد است * تو خدادادى و اين نسبت با يكديگر
هامش
( 1 ) - شموس : اسب توسن و چموش .