مست و مدهوش از موى مشكبوى تو ! اى گلشن دلم به ياد تو روشن ، و اى در بر جانم از ارادت تو جوشن ! در مدت دو سال و نيم كه از آن آستانهء عالىقدر به صورت جدا شدهام ، اگر آن مثال بلا مثال مخدومى كه بر دست صفى الدين تشريف فرموده بود ، متضمن عاشقنوازى به حقيقت نه مجازى ، كه نغز نمكين من ، شهد شكر من ، انس دل و دين من ، شنگل قمرين من است ، دستگيرى نكردى به درستى مجنون دلم از پاى درافتاده و جان بباد داده بودى و بسر درآمده و از همه برآمده !
دو سه بيت مناسب آمد :
بندگانت اگر گناه كنند * تكيه بر عفو پادشاه كنند
من گنه كردم و تو خود دانى * كه همه بندگان گناه كنند
شرط باشد كه گاه آرايش * خال بر روى همچو ماه كنند
نوعروسان دلربا زانرو * سر انگشتها سياه كنند
گر بحسن جمال خود نگرند * حال بر خويشتن تباه كنند
به سياهى خال ايشان را * اندر آن حال انتباه كنند
عاشقان دل به دو دهند و بر آن * حسن معشوق را گواه كنند
در رهش جان فدا كنند از صدق * كى حكايت ز مال و جاه كنند
عاشقان نيستند صادق اگر * از سموم بلاش آه كنند