ما را فنا در او و بقا هم به او بود * دست رجا گسسته مباد از كنار فيض
غوث رجال اوست ز تاراج درد جهل * تا هست شهر علم ، بود شهريار فيض
گردد به يك كرشمه او رمزها عيان * باشد نهان علم كسان آشكار فيض
بحر افادهاش چو شود موج زن ، شود * دريا ز تنگ حوصلگى شرمسار فيض
هفت آسمان چو حلقهء بيرون در بود * در محفلى كه نور فشانست نار فيض
بىشبهه عقد حلقهء درسش گرهگشاست * حلّال مشكلات بود انتظار فيض
باشد كسى به علم ، عَلَم كز ره هدى * گردد معبد مدرس عرفان شعار فيض
ز اصحاب آنكه خلع بدن عادت وى است * باشد گل سر سبد اعتبار فيض
آنان كه در هنر به نهايت رسيدهاند * ترسند باز از محك اختيار فيض
گرد يتيمى است غبارى اگر رسد * بر گوهر دل كسى از رهگذار فيض
نىنى ، غلط غلط ، كه خيالىاست اين محال * حاشا كه ديده و كه شنيده غبار فيض
چون آستان درگه قدس آشيان اوست * مصباح انس و رايت امن منار فيض
حاشا كه راه يابد آنجا نزاع ، ليك * بهر قبول خاطر معنى شكار فيض
با يكدگر حقايق قدسى جدل كنند * تا ز آن ميان ، كدام شود اختيار فيض
نور جمال اوست كه تابيده بر جهان * خورشيد و ماه نيست جز آئينهدار فيض
خون مىچكد ز ديده سياره فلك * از رشك رشح خامهء معنى نگار فيض
بر علم اوست پردهاى از فقه و اجتهاد * پوشيده سنگ زهد و تشرّع شرار فيض
مشائى ركابش اشراقيان دهر * بىشك عزيز اهل كلام است خوار فيض
دهر است يك قصيده ز ديوان صنع حق * بيت خجسته ، مطلع ليل و نهار فيض
آن چارجوى جنّت عدن است بى گمان * تأويل يك رباعى فردوس بار فيض
بينى ز شش جهت در هر هشت خلد را * بر روى خود گشاده چو كردى دوچار فيض
دنيا و هرچه هست درآن نيست غير هيچ * در چشم عبرت دل پرهيزگار فيض
سنجيدهدار گوهر خود را به اين عيار * ميزان نيك و بد ، نبود جز عيار فيض
نقش قدم نمانده اگر در ره صواب * از بسكه گرم بوده برين ره گذار فيض