قصيدهء علمالهدى و اشاره به تأليفات پدرش
علماليقين كه مفخر دانشوران بود * افتاده است از نظر اعتبار فيض
عين اليقين ، محجّة بيضاى دانشش * كار كسى شبيه نباشد به كار فيض
يك جرعه از شراب طهورش اگر كشى * آگاه مىشوى ز دل هوشيار فيض
منهاج اوست معتصمى در سلوك راه * وافى كه راست مىبردت تا ديار فيض
هر نكته از براى نجاتت سفينهاىاست * غافل مباش از سخن آبدار فيض
انوار حكمت از كلمات طريفهاش * پيدا چو نور دانش خورشيد سار فيض
نقد اصول و حق مبين ، نخبهء علوم * پروردهء نعيم دل بى غبار فيض
دامن پُر از لآلى مكنونه مىكند * صاحبدلى كه يابد جا در جوار فيض
گر دست كس رسد به اصول اصيلهاش * بيند ره نجات ز يمن منار فيض
شوق كمال عشق كسى را كه در سر است * اطوار فيض گو طلب از كردگار فيض
آب زلال چشمهء تسنيم و سلسبيل * يك قطرهدان چكيده ز جوش بحار فيض
باشد ضياى قلب و مفاتيح ، شرح صدر * حاصل براى هركس در روزگار فيض
صمتش شهاب ثاقب افسردهاى بود * كز خبث نفس مىكند انكار كار فيض
شرح صحيفهء دل اهل سلوك حق * معلوم مىشود ز سكون و قرار فيض
با شور عشقو جنبش شوقو نشاط قرب * بر مسند كمال نشسته وقار فيض
ايمان و تقوا و ورع و زهد و صبر و شكر * الفت گرفتهاند به هم در كنار فيض
جود و سخا ، مروّت و انصافو رفق و عدل * از روىذوقو صدق و صفا گشته يار فيض
خير و نقا ، صلاح و سداد و رشاد و رشد * مست مى ملاطفت خوشگوار فيض
حلم و حيا و خلق و داد و فرح وفا * گرديده از سعادت خدمتگزار فيض
راى صواب و روح محبت نجاح كار * سرشار فيض ديدهء شب زندهدار فيض
اقبال فوز و فتح و ظفر ، نصرت و فلاح * آماده است بهر دل كامكار فيض
اهل ذكا نمايد تسليم ، اگر كنم * روح مقدسش به وكالت نثار فيض
درياست فيض و ما به مثل چون حُبابها * ما را به او مدار و به ما شد مدار فيض