تخطي إلى المحتوى الرئيسي

درة التاج ( فارسى ) — صفحة 769

مساهمون:

ص٧٦٩

مقالت دوّم از فنّ اوّل از جملهء بنجم كى در علم آلهى است در آنك اگر عقل نبودى نفوس در تعقلات خويش از قوت بفعل نيامذى و آنك مستند كمال ذاتى نفس عقل است

هيج شىء از اشياء مخرج ذات خوذ نباشد از قوّت بفعل در امرى از امور ، - جه اگر ذات او اقتضاء خروج كردى بفعل ، بقوّت نبودى اصلا . و هر جه مخرج ذات خود باشد از قوّت بفعل اعتبار كونه بالفعل اشرف باشذ « [ از ] » اعتبار كونه بالقوّه بس واجب « ( با ) » شذ كى ذات او اگر از نفس خود قبول كمال كند اشرف باشذ از ذات او ، و اين محال است . آنگاه بسيط واحد از آن روى كى « [ بسيط است ] » و واحد - درست نباشذ كى « [ فاعل آن باشد كه ] » قابل اوست ، و الّا فعل او به جهتى باشذ ، و قبول او به جهتى ديگر ، بس درو تركيب مائى « 1 » باشد ، هذا خلف . و جون اين ثابت شذ ، بس نفسى « 2 » كى عاقل « 3 » بوذه باشذ بقوّت بعد از آن بالفعل عاقل « 4 » گردذ لابدّ [ ( باشذ ) ] او را از مخرجى در آن بفعل - كى آن « ( يا ) » عقلى باشد ، يا مستند بعقلى ، و برهان آن اينست كى : نفس جون صورتى معقوله ازو غايب شود : گاه باشد كى مفتقر مىشود در استعادت آن صورت بكسبى جديد ، و گاه باشذ كى مفتقر نمىشود در استعادت آن بكسب . و صورت مدركه جون حاضر باشذ نزد قوّت مدركه قوّت از آن غايب

هامش
( 1 ) - تاپى - م .
( 2 ) - نفس - ط .
( 3 ) - فاعل - م .
( 4 ) - فاعل - م .