شنيدم كه درويشى را با حدثى « 1 » بر خبثى بگرفتند بعد از انكه شرمسارى برد « 2 » خوف سنگسارى بود گفت اى مسلمانان زر ندارم كه زن كنم و طاقت نه كه صبر كنم ، چه كنم ؟
لا رهبا نيّة فى الاسلام « 3 » وز جملهء مواجب سكون و جمعيّت درون كه مر توانگرانرا ميسّر مىشود يكى آنكه هر شب صنمى در بر گيرند كه [ مصراع ] هر روز به دو جوانى از سر گيرد صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پاى از خجالت او در گل
بيت
به خونِ عزيزان فرو بُرده چنگ * سر انگشتها كرده عَنّاب رنگ
محالست كه با حسن طلعت او گرد مناهى گردد ياراى تباهى زند
بيت
دلى كه حورِ بهشتى ربود و يغما « 4 » كرد * كى التفات كند بر بُتانِ يغمايى
من كان بين يديه ما اشتهى رطب * يغنيه ذلك عن رجم العناقيد « 5 »
اغلب تهيدستان دامن عصمت به معصيت آلايند و گرسنگان نان ربايند
بيت
چون سگِ درّنده گوشت يافت نپرسد * كاين شُتُرِ صالحست يا خَرِ دجّال
چه مايه مستوران به علّت درويشى در عين فساد افتادهاند و عرض گرامى به باد زشت نامى بر داده
با گرسنِگى قُوَّتِ پرهيز نمانَد * إِفلاس « 6 » عِنان از كفِ تَقوى بِسِتانَد
خاتم طايى كه بيابان نشين بود اگر شهرى بودى از جوش گدايان بيچاره شدى و جامه برو پاره گشتى گفتا نه كه من بر حال ايشان رحمت مىبرم گفتم نه كه بر مال ايشان
هامش
( 1 ) - جوان
( 2 ) - در نسخهء اصل برد نيست
( 3 ) - ترك دنيا و كنارهگيرى از مردم در اسلام نيست
( 4 ) - غارت
( 5 ) - آنكه در پيش وى هر چه خرماى تازه بخواهد هست اين كار وى را بىنياز مىكند از اينكه سنگ به خوشهها بيندازد
( 6 ) - تنگدستى