سواد الوجه في الدّارين « 1 » .
گفتا نشنيدى كه پيغمبر عليه السّلام گفت الفقر فخري گفتم : خاموش كه اشارت سيّد « 2 » عليه السّلام به فقر طايفهايست كه مرد ميدان رضااند و تسليم تير قضا نه اينان كه خرقهء أبرار « 3 » پوشند و لقمهء إدرار « 4 » فروشند
شعر
اى طبلِ بلند بانگِ در باطن هيچ * بىتوشه چه تدبير كنى ؟ وقت بسيچ « 5 »
روىِ طمع از خلق بپيچ أَرْ مردى * تسبيحِ هزار دانه در دست مپيچ
درويش بىمعرفت نيارامد تا فقرش به كفر انجامد كاد الفقر ان يكون كفرا « 6 » و نمىشايد جز به وجود نعمت برهنهء پوشيدن يا در استخلاص گرفتارى كوشيدن أبناى جنس ما را به مرتبت ايشان كه رساند و يد عليا « 7 » به يد سفلي « 8 » چه ماند نبينى كه حق جلّ و علا در محكم تنزيل « 9 » از نعيم اهل بهشت خبر مىدهد كه اولئك لهم رزق معلوم « 10 » تا بدانى كه مشغول كفاف از دولت عفاف محرومست و ملك فراغت زير نگين رزق معلوم
بيت
تشنگانرا نمايد اندر خواب * همه عالم به چشمْ چشمهء آب
( جواب ) حالى كه من اين سخن بگفتم عنان طاقت درويش از دست برفت تيغ زبان بر كشيد و اسب فصاحت در ميدان وقاحت « 11 » جهانيد و بر من دوانيد و گفت چندان
هامش
( 1 ) - فقر سياه روئى دو جهان است
( 2 ) - مقصود پيغمبر است
( 3 ) - نيكان
( 4 ) - وظيفه و مستمرّى
( 5 ) - حركت
( 6 ) - نزديك است فقر كه كفر باشد
( 7 ) - دست بالا مقصود دست بخشنده است
( 8 ) - دست پائين مقصود دست عطا گيرنده است . رجوع شود بحواشى آخر كتاب
( 9 ) - قرآن
( 10 ) - ايشانرا روزى معيّن است
( 11 ) - بىشرمى