هر آبِ روى كه اندوختم ز دانش و دين * نثارِ خاكِ رهِ آن نگار خواهم كرد
[ غزل 131 / 2 ص 278 ]
جان ، نقدِ محقَّر است حافظ * از بهرِ نثار ، خوش نباشد
[ غزل 159 / 7 ص 334 ]
گر به نزهتگهِ ارواح بَرَد ، بوىِ تو باد * عقل و جان گوهرِ هستى به نثار افشانند
[ غزل 188 / 10 ص 392 ]
گر نثارِ قدمِ يارِ گرامى نكنم * گوهرِ جان به چه كارِ دگرم باز آيد
[ غزل 232 / 5 ص 480 ]
جز نقد جان به دست ندارم شراب كو * كان نيز بر كرشمهء ساقى كنم نثار
[ غزل 241 / 4 ص 498 ]
بيا كه لعل و گهر در نثارِ مَقدمِ تو * ز گنج خانهء دل مىكشم به مخزنِ چشم
[ غزل 331 / 2 ص 678 ]
نثارِ خاكِ رهت ، نقدِ جانِ من ، هر چند * كه نيست نقدِ روان را برِ تو مقدارى
[ غزل 434 / 4 ص 884 ]
دُرَرْ ز شوق بر آرند ماهيان به نثار * اگر سفينهء حافظ برى به دريايى
[ غزل 482 / 10 ص 980 ]
نطق
؛ بر زبان راندن حرفى يا سخنى را كه از آن معنى ، مفهوم گردد ، سخن ، گفتار ، قوّهء عاقله ، مدرك كليّات ، نطق مصدر يا اسمى است كه اطلاق بر نطق خارجى كه عبارت از لفظ است ، مىشود و بر نطق داخلى يعنى ادراك كليّات و بر مصدر اين فعل كه زبان است و بر محلّ ظهور اين انفعال كه ادراك يا نفس ناطقه است .
به حكم مدلول آيات قرآن كريم ، از جمله
« . . . وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى ، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى »
. - و هرگز به هواى نفس خود سخن نمىگويد ، سخن او هيچ جز وحى خدا نيست ، او را جبرئيل همان فرشتهء بسيار توانا ( به وحى ) علم آموخته است [ قرآن كريم ، سورهء 35 « النّجم » آيهء 3 و 4 و 5 ] مفاد بيت اينست كه گفتار شكر بار تو [ كه حاصل ابلاغ وحى الهى است . ] همچون طوطى شكر نثار - جان همهء آدميان را شيرين ساخته است ، [ تعليمات آسمانى تو ، موجب تعالى روح آدميان گرديده است . ]