عدم
؛ نيستى و نابود ، صور علميّهء حقّ و أعيان ثابته كه به عقيدهء « ابن عربى » به ثبوت متّصفاند ، ولى به وجود ، موصوف نيستند . و بنا به عقيدهء وى ، ايجاد ، به عدم مطلق ( به معنى لغوى ) تعلّق نمىگيرد . ذات حق ، بدون اعتبار اسماء و صفات ، از آن جهت كه به دو اشارت نتوان كرد و از وى خبر نتوان داد چنان كه دربارهء معدوم گفتهاند :
ألمعدوم لا يخبر عنه . و « خاقانى » بدين مناسبت مىگويد :
ز لبش نشان چه جويى ؟ ز دلم سخن چه رانى ؟ * نشنيدهيى كه كس را ز عدم خبر نيامد
[ ديوان خاقانى ، ص 121 ]
و در تعبيرات « جلال الدّين محمّد » بدين معنى است :
. . . پس عَدَم گردم عَدَم ، چون ، ارغَنُون * گويدم كه إنَّا إلَيْهِ راجِعُونَ
[ مثنوى 3 / 3906 ص 222 طبع نيكلسون ]
پيش آو عَدَم شو كه عدم ، مَعدِن جانست * امّا نه چنين جان كه بجز غصّه و غم نيست
[ ديوان شمس ، ب 3586 ]
و « شيخ عطّار » سروده است :
بگذر ز وجود و با عدم ساز * زيرا كه عَدَم ، عَدَم به نامست
مىدان بيقين كه از عدم خاست * هر جا كه وجود را نظامست
آرى چو عدم ، وجود بخش است * موجوداتش بجان غلامست
[ ديوان عطّار ، ص 55 - چاپ انجمن آثار ملّى ]
فصوص الحكم طبع بيروت ص 8 ، 9 ، 20 ، 50 [ تعليقات مرحوم ابو العلاء عفيفى ] - اصطلاحات الصوّفيّة ، طبع طهران ، ذيل العين الثابتة - كشّاف اصطلاحات ذيل عدم - جواهر الأسرار كمال الدّين حسين خوارزمى ، طبع لكناهو ، ص 60 كه بحثى دلكش در مشرب صوفيان كرده است . [ شرح مثنوى شريف 1 / 228 - 227 ]