و بدين نظر است كه جلال الدّين محمّد - بحت عقل را مضرّ و ناسودمند مىشمارد و بحث جان را كه طلب سعادت أخروى يا كشف و حرّيت فكر است ، در تحقيق مسايل علمى ، سودمند و مايهء رستگارى مىشناسد .
خلاصه آن كه هر چند آدمى در ادراك حسّى و عقل بحثى كامل باشد ولى به حريم جان و كشف روحى نيز بايد راهى برد .
[ شرح مثنوى شريف ج 2 صص 565 تا 567 ]
اكنون به شواهد كاربرد « عقل » در زبان « حافظ » بنگريد :
به چشمِ عقل در اين رهگذارِ پر آشوب * جهان و كارِ جهان بىثبات و بىمحل است
[ حافظ 46 / 4 ]
پرى نهفته رُخ و ديو در كرشمهء حُسن * بسوخت عقل ز حيرت كه اين چه بو العجبى است
[ 65 / 2 ]
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه ترا * دمى ز وسوسهء عقل بىخبر دارد
[ 112 / 6 ]
بس بگشتم كه بپرسم سببِ دردِ فِراق * مفتىِ عقل در اين مسأله لا يعقل بود
[ 203 / 6 ]
بيا كه توبه ز لعلِ نگار و خندهء جام * تصوّرى است كه عقلش نمىكند تصديق
[ 292 / 5 ]
قياس كردم و تدبيرِ عقل در رهِ عشق * چو شبنمى است كه بر بحر مىكشد رقمى
[ 462 / 2 ]
اى چرخِ كبود ، ژنده دلقى . . .
استاد جمال الدّين در طىّ قصيدتى كه به مطلع
عشقت سوىِ هر كه راه بر گيرد * اوّل غمِ تو ، گُواه بر گيرد
و در مدح طغرل - شاه سلجوقى - سروده است ، مىگويد :
. . . گردونِ كبود كى دلش آيد * كش مثلِ تو پادشاه بر گيرد
اين دلقِ كبود چيست ؟ بگذارش * تا خادمِ خانقاه بر گيرد
[ ديوان جمال الدّين صص 158 تا 159 ]