غرض ز گردش دوران چو آن زمان آمد * كه داده بود خبر آن يگانهء دوران
شبى كه بود شب جانگداز نوزدهم * ز ماه روزه شد آن سيد ستوده روان
بسوى مسجد كوفه براى طاعت حق * ولى بشوق شهادت ببسته تنگ ميان
چو گشت داخل مسجد نهاد آن شه گام * پس از اداى نوافل به بام و گفت اذان
اذان چو گفت و ز بام آمد آن امام فرود * بهر طرف نگران گشت با دل بريان
فتاد چون نظر او بابن ملجم شوم * كه خفته است برو آن پليد چون شيطان
بوى بزد سر پائى و گفت اى بدبخت * چنين مخواب كه اينسان نكرده خواب انسان
ز جاى خيز كه نزديك گشته آن ساعت * كه ملك دين شود از ظلم و جور تو ويران
اگر بخواهم اكنون خبر توانم داد * از آنچه هست به زير عبا تو را پنهان
از آن لعين چو گذشت و ستاد در محراب * پى اداى نماز آن جهان عزت و شأن
چو سر ز سجدهء اول بلند كرد و نشست * دويد جانب او ابن ملجم نادان
دريد تا بجبين فرق انور او را * بضرب تيغ نمودش به خون خويش طپان
بگفت فزت بربّ العباد آن سرور * چو شد ز خون سر آلودهاش رخ رخشان
خبر شدند از آن ماجرا چو آل رسول * شدند خورد و بزرگ از دو ديده اشك فشان
بريختند ز بحرينى چشم خود حسنين * بماتم پدر خويش لؤلؤ و مرجان
ز بار فرقت آن سرو جويبار جلال * خميد قامت چون تيرشان بسان كمان
سزد كه « اختر طوسى » مدام ناله كند * براى شير خدا تا بجسم درد جان
گلزار حسينى صفحه 239 اختر طوسى