تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الحديت ( روايات تربيتى از مكتب اهل بيت ع ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥

اتى الى ابى عبد اللَّه ( ع ) رجل فقال : يا ابن رسول اللَّه رأيت في منامى كأنّي خارج من مدينة الكوفة في موضع اعرفه و كأنّ شيخا من خشب او رجلا منحوتا من خشب على فرس من خشب يلوّح بسيفه و انا اشاهده فزعا مرعوبا . فقال له ( ع ) : انت رجل تريد اغتيال رجل في معيشته . فاتّق اللَّه الّذى خلقك ثمّ يميتك . فقال الرّجل اشهد انّك قد اوتيت علما و استنبطته من معدنه . اخبرك يا ابن رسول اللَّه عمّا قد فسّرت لى انّ رجلا من جيرانى جاءنى و عرض علىّ ضيعة . فهممت ان املكها بوكس كثير لما عرفت انّه ليس لها طالب غيرى . « 1 » مردى حضور حضرت صادق ( ع ) شرفياب شد . عرض كرد يا ابن رسول اللَّه در خواب ديدم مثل اينكه در خارج شهر كوفه هستم ، در نقطه‌اى كه ميدانم كجا است . مردى را ديدم كه از چوب تراشيده شده و بر اسب چوبى سوار است و شمشير برّاق خود را جولان ميدهد و من در شدّت وحشت و ترس او را تماشا ميكنم . حضرت فرمود : تو قصد دارى مردى را در امر زندگيش گول بزنى . از خدائى كه ترا آفريد و سپس ميميراند بترس . مرد به حضرت عرض كرد شهادت مىدهم كه دانش را از معدن علم فرا گرفته‌اى . اينك شما را از تفسيرى كه براى رؤياى من نمودى آگاه ميكنم ، يكى از همسايگان من متاع خود را نزد من براى

هامش
( 1 ) روضهء كافى صفحهء 293