را بهجا بياورم . بعد گفت همه روزه همينقدر پول براى مخارج يوميه و ساير لوازم به شما داده خواهد شد ، اينقدر را من از جانب خود خدمت مىكنم تا اينكه پادشاه مراجعت فرمايند و آنوقت يقين دارم كه سه مقابل اين به شما داده مىشود .
سر آنتوان بنابر مناعت و بزرگمنشى خود آن پول را با پاى خود دور كرده گفت : اى ايرانى جوانمرد بر شما پوشيده نباشد كه من براى گدايى پيش پادشاه نيامدهام . بلكه شهرت بزرگى و رشادت او را شنيده غنيمت دانستم كه به حضور او برسم و دست او را ببوسم و جان خود را در معاونت او و امداد در محاربات ملوكانهء او فدا نمايم .
ايرانى چون اين جواب را شنيد دفعتا عقب رفت و تعظيم زيادى كرده ، جواب داد ببخشيد من اكنون مىفهمم كه شما خودتان شاهزادهء بزرگى هستيد . زيرا كه از كلمات شما و جواب با مناعت شما پيدا است . سر آنتوان جواب داده ، گفت : خير من شاهزاده نيستم ، بلكه ولد دوم يكى از نجباى انگليس مىباشم . ولى در فنون حربيه تعليم و تربيت يافته و در دربار شاه خود طرف امتياز واقع شدهام و به اين جهت آمدهام كه خدمات خود را به پادشاه شما بنمايم ، اگر آن اعليحضرت قبول فرمايند .
ايرانى جواب داد كه من يقين دارم كه پادشاه ما از آمدن شما خيلى خوشوقت خواهد شد و كمال مسرت براى او دست خواهد داد كه مثل شما شخص متشخص را در دربار خود قبول كند . بعد از اين حرف ، يكىيكى با همه تعارف كرده خداحافظى كرد و رفت . به مجرد رفتن او حاكم شهر با جمعيت و مردمان متشخص كه همه اسبهاى ممتاز داشتند به ديدن ما آمد . خود حاكم شخصى بود مهربان
سفرنامه برادران شرلى ( فارسى ) — صفحة 52
مساهمون: آنتونى شرلى
ص٥٢