در بيان سياست ما در ايران
بعد از اينكه به قدر دو سه ميل از خاك ايران طى كرديم سر آنتوان همهء ما را احضار كرده و به اجتماع به زانو افتاده از خداوند عالم تشكر نموديم كه صحيح و سالم به مقصود رسيدهايم . اگرچه چندى بود كه اميد از حيات خود بريده بوديم ، ولى رئيس ما چنان شخص با عزم و جزمى بود كه در بدترين مشكلات و در عين مهلكه ابدا اثر يأس و نااميدى ظاهر نمىساخت بلكه بهطور شجاعت ما را تشويق مىكرد و دلدارى مىداد كه نترسيم زيرا كه جان خود را در راه ما گذارده بود .
شهر اولى كه ما ديديم خيلى محكم و متحصن بود . هيچ خانهاى پديدار نبود . فقط مكانى مىديديم مانند كوه بزرگى كه از امكنهء متعددهء آن دود برمىخواست و اين از خانههاى آنها بود ، كه به طرز عجيبى در زير كوه كنده بودند . قريب سيصد خانه در آنجا بود .
كوچهها خيلى قشنگ و مانند ميز صاف و مسطح بود . در قلهء كوه سوراخهاى بزرگ كنده بودند كه به اين كوچهها و خانهها روشنايى