هندستان دل ، چنين داروها و عقاقير برويد . آب ديدهء گناهكاران ، داروست در اين جهان و در آن جهان .
گر نبودى سوز سينه و آب چشم عاشقان * خود نبودى در حقيقت آب و آتش در جهان
تا آتش به چوب نرسد ، چگونه سوزد ؟ و چون يكسر چوب نسوزد ، از آن سر ديگر آب چون روان شود ؟
رباعى
اى شمع زرد روى كه با اشك ديدهاى * سرخيل عاشقان مصيبت رسيدهاى
فرهاد وقت خويشى ، مىسوز و مىگداز * تا خود چرا ز صحبت شيرين بريدهاى
بعضى گويند شمع از بهر آن مىگريد كه آتش همخانهء او شدست و بعضى مىگويند :
از بهر آن مىگريد كه شهد شيرين از خانهء او رفته است ، او به زبان حال مىگويد :
شعر
حال شبهاى مرا همچو منى داند و بس * تو چه دانى كه شب سوختگان چون گذرد
پرسيد يكى كه عاشقى چيست ؟ * گفتم كه چو من شوى بدانى
هر شبانگاهى كه طاس مرصّع زحل بر سه پاى « 1 » چرخ مىدرخشيد ، نسر طاير گرد هامون گردون مىگرديد « 2 » ، مشترى از باغ فلكى چون لاله از دامن باغ مىتافت ، زهرهء زيبا پيش شمع جوزا ، بر كارگاه ثريا ، ديباى چگلى مىبافت ، هر شبانگاهى كه چنين طناب ظلمت خود بگسترانيدى ، حبيب عجمى از عبادتگاه خود به نزد عيال بازآمدى و
هامش
( 1 ) - بر سه پايه نسخه .
( 2 ) - دويد نسخه .