زدند و گفتند اى شاه عالم ! چند و چند ؟ آخر ما را كشتى ، عادت كرم تو نبود اين ، مدتهاست كه ريسمان دل ما گره بر گره است ، چون رشتهء تب « 1 » از شب دودآلود و از شفق خونآلود .
شعر
از زلف بياموز كنون بنده خريدن * كز چشم بياموختهاى پرده دريدن
فريادرس آن را كه به دام تو در افتاد * يا نيست ترا مذهب فرياد رسيدن ؟
ما صبر گزيديم به دام تو كه در دام * بيچاره شكارى خفه گردد ز طپيدن
زينرو كه رضاى تو باندوه تو جفتست * اندوه تو ما را چو شكر شد بچشيدن
زين روى نياريم غمت خورد بيكبار * زيرا كه شكر هيچ نماند ز مزيدن
بشنو سخن بنده سنايى و مكن جور * كارزد سخن بنده سنايى بشنيدن
پادشاه گفت : چه كردهام در حق شما ؟ گفتند : ما بندگان توئيم ، از جان عزيزتر چه بود ؟ از رضاى تو دريغ نمىداريم ، در صف جنگ ، وقت نفسى نفسى جان بازيهاى ما را ديدهاى چگونه است فلان را بر سر ما بدين حد برگزيدهاى ؟ بچه هنر ، بچه نيك بندگى ؟
اما از چه تقصير آمد از ما ، حاكمى و فرماندارى .
آنكس كه ببندگيت اقرار دهد * با او تو چنين كنى دلت بار دهد
آخر او چه بندگى مىكند كه آن بندگى لطيف است و در نظر ما در نمىآيد ؟ پادشاهى كن و ما را اندكى خبر كن كه آن كدام بندگيست ؟ تا ما هم بكوشيم و هنر خود بنمائيم .
گفت : چه گويم ؟ آنچه او مىكند شما نتوانيد كردن .
گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گويمى * شك نبودى كاين سخن با خلق كمتر گويمى
هامش
( 1 ) - بترس نسخه