تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
الهى ! نور ديده آشنايانى ، روز دولت عارفانى . لطيفا ! چراغ دل مريدانى و انس جان غريبانى . كريما ! آسايش سينه محبّانى و نهايت همّت قاصدانى . مهربانا ! حاضر نفس واجدانى و سبب دشت والهانى نه به چيزى مانى تا گويم كه چنانى ، آنى كه خود گفتى و چنان كه گفتى آنى ، جانهاى جوانمردان را عيانى و از ديده‌ها امروز نهانى .
اندر دل من بدين عيانى كه تويى * و ز ديده من بدين نهانى كه تويى
وصّاف ترا وصف نداند كردن * تو خود به صفات خود چنانى كه تويى
ار نشان آشنايى راست است هر چه از دوست رسد احسان است ، ور بر دوست در قسمت تهمت نيست گله تاوان است ، ور اين دعوى را معنى است شادى و غم در آن يكسان است .
جانى دارم به عشق تو كرده رقم * خواهيش به شادى كش خواهيش به غم
الهى ! گاهى به خود مىنگرم گويم از من زارتر كيست ؟ گاهى به تو نگرم گويم از من بزرگوارتر كيست ؟
گاهى كه به طينت خود افتد نظرم * گويم كه من از هر چه به عالم بترم
چون از صفت خويشتن اندر گذرم * از عرش همى به خويشتن در نگرم
الهى ! شاد بدانم كه اول من نبودم تو بودى ، آتش يافت با نور شناخت تو آميختى ، از باغ