گفت اين دستار شيخ عارفان * خود همان دستار باشد بيگمان
كه من آن را بردم و بفروختم * بهر ياران جامهها اندوختم
شيخ گفتا : اين همان باشد يقين * بردى و بفروختى اى نازنين
بار ديگر يك مريد معتبر * بهر من آورد از شوق نظر
پس مريد معتبر كردى بيان * شرح حال خود ز روى صدق جان
كه شبى درمانده بودم از عمل * نذر كردم بهر شيخ از آن امل
گر به مقصودم رسيدم ، بهر او * هديهاى آرم به رغم آن عدو
چون در اين نيّت شدم فائق به جهد * رفتم و گشتم پى اجراى عهد
تا كه در بازار رى ديدم همين * بهر شيخ آوردم از روى يقين
آن مريد خام بس شرمنده شد * با نواى بينوائى بنده شد
* *
اى مريدان لطف حق پاينده است * در جهان انوار آن تابنده است
گر سعادت يا كه ذلّت ميدهد * بيگمان از روى علّت مىدهد
گر كسى مقبول ذات حق شود * نور حق بر جان او ملحق شود
فكر و ذكرش با حقيقت مضمر است * گر به سختى يا به شادى اندر است
تاج اقبالى كه از جانان بود * خود نشان لطف بىپايان بود
آنكه شد شايستهء الطاف دوست * در جهان بيكران پاينده اوست
عزّتى را كز سوى يزدان بود * گر كسى مانع شود نادان بود