شد كه ايمان آورد و ابراهيم رفت به طرف شام حضرت لوط را فرستاد در يك صغ از شامات براى دعوت و خود رفت در يك صغ ديگر و بود تا سن پيرى هم خودش و هم ساره بساره فرمود ما عمرمان باخر رسيده و فرزندى پيدا نكرديم و شما هم عقيم بودى ممكن است هاجر را به من ببخشى شايد از او فرزندى پيدا شود ساره هاجر را بخشيد ابراهيم دعا كرد .
[ سوره الصافات ( 37 ) : آيات 100 تا 101 ]
رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ ( 100 ) فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ ( 101 )
ابراهيم از هاجر اسمعيل را آورد ساره بسيار غمنده شد خداوند موقعى كه ملائكه را فرستاد براى اهلاك قوم لوط آمدند نزد ابراهيم و بشارت اسحق را دادند كه از ساره بوجود ميايد ساره به صورت زد كه خداوند ميفرمايد
وَ بَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَلِيمٍ فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِي صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَها وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ
و الذاريات آيهء 29 و نيز ميفرمايد
وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ قالَتْ يا وَيْلَتى أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلِي شَيْخاً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ
هود آيهء 74 و 75 .
خداوند اسحق را عنايت فرمود كه شرحش بيان شد و اسمعيل پنج سال بزرگتر از اسحق بود دارد يك روز اسحق در دامن ابراهيم نشسته بود اسمعيل وارد شد آمد دست اسحق را گرفت بلند كرد و خود در دامن ابراهيم نشست اين امر بر ساره خيلى ناگوار شد بابراهيم گفت اين اسمعيل را با مادرش ببر يك جايى كه از من دور باشند و من آنها را نبينم طاقت نميآورم خطاب شد به ابراهيم كه خواهش ساره را اجابت كن حضرت ابراهيم براى تشرف به بيت اللَّه - الحرام اسمعيل و هاجر را آورد مكه و در زمين مكه جنب كعبهء معظمه گذارد و رفت و چون مامور باعمال حج بود آمد براى اعمال حج و با اسمعيل مشغول اعمال حج شدند .
[ سوره الصافات ( 37 ) : آيه 102 ]
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ ( 102 )
پس از احرام و طواف و نماز طواف و سعى صفاء و مروه و تقصير كه از اعمال