حضرت يوسف شرفياب شدند .
وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ
ده فرزند يعقوب غير از ابن يامين كه برادر پدر و مادرى يوسف بود و از همه اولاد يعقوب كوچكتر بود
فَدَخَلُوا عَلَيْهِ
و مذاكراتى بين آنها و يوسف شد كه گفتند يوسف از آنها پرسيد از كجا مىآييد گفتند از طرف شام گفت شما جاسوس نباشيد گفتند ما تمام برادريم و پدران ما انبياء بودند ما فرزندان يعقوب فرزند اسحق فرزند ابراهيم كه آتش نمرود بر او سرد و سلامت شد هستيم گفت مگر پدر شما چند پسر داشت گفتند دوازده پسر گفت شما كه ده نفر هستيد گفتند يكى از برادران ما را گرگ پاره كرد و خورد گفت يك نفر ديگر شما چرا نيامد گفتند او كوچكتر از ما بود و از مادر از ما جدا بود و پدر ما براى حزن آن فرزند اين را نزد خود نگاه داشته كه يادگار او است و به او انس گرفته از خود جدا نميكند و اينست مفاد
فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ
گفت شغل شما چيست گفتند زراعت ميكنيم و چون چند سال است خشكسالى شده ما از كشت محروم شدهايم و شنيديم شما گندم فروشى ميكنيد آمديم يك مقدار خريدارى كنيم ، و سرّ اينكه يوسف را نشناختند چون قريب چهل سال گذشته و ابدا در مخيّله آنها خطور نميكرد كه يوسف را كه بدراهم معدوده فروخته بر عريكه سلطنت نشسته و لباس سلطنتى پوشيده و تاج پادشاهى دارد و مخصوصا حضرت يوسف با آنها با زبان عبرانى تكلم نكرد و مترجم خواست كه آنها متوجه نشوند كه او عارف به زبان عبرانيست .