تو رنج مىكشيدى
وقت نماز جماعت
در كنار تو دستهاى پرانگشترى
پرمهر ، دست كوچك مرا
چون دست تو مىفشرد و
غرور مرد شدن به رگهاى من مىدويد و من
شاپركوار و سبك
گلخند كودكى بر لب
دزدانه نجواى شكسته تو را با چشم پرآبت مىديدم
و فهميدم كسى هست كه پنهان عشق مىورزد به تو
و تو مىبازى به او و در فراقش ديدم
كه رنج مىكشى
وقتى اندازه شانههايت شدم
از بلنداى نگاهت كه به افق گره مىخورد
شرمسار مىشدم و سرگردان كه
مىديدم هماره توشههاى راه را پشته مىكنى
و بر مهملهاى اميد بار مىبندى ، با اين همه
باز مىديدم
كه تو رنج مىكشى
هرگز به من نگفتى چرا
موى سياه را به موى سپيد تعويض مىكنى ؟ !
مجموعه پيك شفا ( انگشت پيچ ) ( فارسى ) — صفحة 4
مساهمون: محمد موسوى
ص٤