جلد دهم
تقديمنامه براى پدر
يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ
وقتى به دنيا آمدم
ديدم تو رنج مىكشى
خسته اما مصمم و استوار
دلدار من ، دلاور من دلپذير من
وقتى كه خسته در كشاكش دوران كودكى
چيزى ز درد ، غم ، بيمارى و ارعاب مرا مىگرفت
يا آن جوان قلدر همسايه
بر سر راه مدرسه
قدّاره تهديد مىكشيد
قامت دلاور تو از راه مىرسيد و من
در پناه تو ايمن ز ترس و غم و اندوه مىشدم و
دستهاى كوچكم در دستهاى ستبر تو آرام مىگرفت
با آنكه مىديدم
كه تو رنج مىكشى
مادرم گفت وقتى به دنيا آمدى
بال و پر كودكىات شكست
و تازيانههاى يتيمى بر جسم و جان تو نشست
و آن روز هم