مرد ملحد كه زبانش بند آمده بود ، پاسخى نداشت بدهد . سپس امام صادق عليه السّلام فرمود :
پس از آنكه طواف ما تمام شد پيش ما بيا !
چون طواف امام تمام شد مرد زنديق پيش امام آمد و در مقابل او نشست و ما نيز در اطراف او حلقه زديم .
امام : آيا مىدانى كه زمين سطحى دارد و عمقى دارد ؟
زنديق : آرى ، چنين است .
امام : آيا به دل زمين رفتهاى و از آن آگاهى دارى ؟
زنديق : خير .
امام : پس تو چه مىدانى كه در دل زمين چيست ؟
زنديق : نمىدانم ولى تا اين اندازه ظن و گمان دارم كه چيزى در آن نيست .
امام : ظن يعنى عجز و ناتوانى . چرا علم و يقين ندارى ؟
آنگاه امام گفتمان را به شيوهاى ديگر ، چنين ادامه داد : آيا به آسمانها پرواز كردهاى ؟
زنديق : خير
امام : آيا مىدانى در آنها چيست ؟
زنديق : خير
امام : شگفتا ! به مشرق و مغرب نرفته به زمين فرود نيامده و بر آسمانها صعود نكرده و از آنجا نگذشتهاى ؛ آنوقت از پشت آنها آگاهى دارى و به آنچه در آنجا هست ، منكرى آيا هيچ خردمندى آنچه را نمىداند منكر مىشود ؟
زنديق : هيچكس تاكنون اينگونه كه شما بيان كرديد با من سخن نگفته بود !
امام : پس تو [ دربارهى وجود خدا ] در شك و ترديد بسر مىبرى ؟ مىگويى شايد باشد ، شايد نباشد ؟ !
زنديق : شايد چنين است .
امام : اى مرد ! كسى كه نمىداند بر كسى كه مىداند ، حجت ندارد و اصولا شخص جاهل و نادان داراى منطق نيست اى برادر مصرى ! حرف مرا مىفهمى ؟ ما در وجود خدا شك نداريم . آيا خورشيد و ماه و شب و روز را مشاهده مىكنى كه چگونه در آمد و شد هستند و هيچوقت اشتباه نمىكنند ؟ آنها مىروند و برمىگردند و در اين آمدوشد مجبور و
دانشنامه طب اهل بيت ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 563
مساهمون: محمد دريايى
ص٥٦٣