برشمرد و در پايان فرمود : يك آموزش بنيادين به تو دادم كه مىتوانى آن را در رأس برنامههاى خود قرار دهى ولى اگر در حالى مىمردى كه آن اعتقاد يعنى [ قابل رؤيت بودن خدا ] را مىداشتى در بدترين حالات مىمردى . پس اعتنا نكن به حرف كسانى كه مىپندارند خداوند را مىتوان مشاهده كرد و ديد .
امام عليه السّلام شمّهاى نيز راجع به نسبتهاى عجيب و غريب و سخنان ناروايى كه برخى مردم نادان به پيامبران و پدر و جدّ حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله و حضرت على عليه السّلام بستهاند براى معاويه صحبت كرد و بدين ترتيب كلامى را دربارهى امتناع رؤيت خداى تبارك و تعالى با حس بينايى پايان بخشيد .
رهنمودهاى امام در خصوص توحيد
گرچه تحت عنوان علم كلام قسمتى از سخنان امام در مسألهى توحيد را قبلا يادآور شديم اما بسيارى از بيانات و كلمات امام در اين زمينه هنوز در اين مجموعه ناگفته مانده است . اينك بخش ديگرى را مورد اشاره قرار مىدهيم :
از هشام بن حكم نقل شده است كه مىگويد : مرد زنديق و ملحدى كه در مصر زندگى مىكرد و راجع به امام صادق عليه السّلام و دانشهاى گسترده آن حضرت چيزهايى شنيده بود ، به قصد بحث با امام به مدينه آمد و چون امام در مدينه نبود ، به آن مرد گفته شد كه حضرت به مكه رفته است . او نيز به طرف مكه حركت كرد .
وقتى به مكه رسيد ما همراه امام در مسجد مشغول طواف بوديم . نام آن مرد عبد الملك و كنيهاش ابو عبد اللّه بود . او شانهاش را به شانهى امام زد و امام از او پرسيد : نام تو چيست ؟
- عبد الملك
امام : كنيهات چيست ؟
- ابو عبد اللّه
امام : آن ملك و پادشاهى كه تو بندهى او هستى ، كيست ؟ آيا از پادشاهان زمينى است يا از ملوك آسمان ؟ ! و به من خبر بده راجع به فرزندت عبد اللّه كه آيا بندهى خداى آسمانى است يا بندهى خداى زمينى ؟ هر پاسخى دارى بگو !