آبوهوا و خاك است .
2 . اندامهاى يكسان است كه از اجزاى يكسان به وجود آمده است ، مثل پوست و گوشت و استخوان كه در سر و دست و پا مشترك است و اندامهايى كه يكسان است مثل دست و پا كه ساعد ناخن و انگشت بين آنها مشترك است كه به آن متشابه الاجزا نيز گويند .
3 . اخلاط است چون بلغم و خون و صفرا و سودا .
4 . روح است ، مثل روح طبيعى و روح حيوانى و روح نفسانى .
5 . طبعها و مزاجهاست كه شامل چهار مورد فوق مىشود .
6 . قوتها مثل قوت حس و حركت و قوتهاى جاذبه و ماسكه و مغيره و ناميه و مولده و مصوره و دافعه است .
ب - گونهء دوم چهار چيز است :
1 . حالهاى تن مردم ، مثل مزاج اصلى كه بر آن زاده باشد .
2 . حالهاى او اندر سالهاى عمر .
3 . مزاج نرى و مادگى .
4 . عادتها و خوى با چيزها .
ج - گونهء سوم حالهاى چيزى است كه بيرون تن اوست و حالهاى شهرها و خانههاست .
د - گونهء چهار حالهاى تندرستى است كه مزاج هر اندامى از اندامهاى يكسان و مزاج اخلاط و مزاج روحها همه چنان باشد كه بايد . و قوتهاى اندامها همه چنان باشد كه بايد . و قوتهاى اندامها چون قوت معده و جگر و غير آن همه كارهاى خويش مىكنند ، به تمامى و آسانى ، اين است چيزهاى طبيعى و هرگاه كه از اين چيزها يكى بگردد و بر خلاف آن شود كه بايد آن حال ناطبيعى باشد و ناتندرستى » ( جرجانى : 4 - 5 ) .
« تن مردم چيزى است كه تركيب كردهاند از ماده و صورتى ؛ و ماده چيزى است فراهم آورده از چهار مايه ، يك با ديگر ناسازنده و ناگنجنده ، يعنى هرگاه كه هر چهار مايه از هريك ديگر جدا باشند ، فعل و طبع و جايگاه هريك ديگر باشد و از يكديگر گريزان باشند و يكديگر را تباه كنند ، پس تن آدميان به اين سبب تباهشونده است ، و به سبب آنكه جايگاه هر مايه مخالف جايگاه ديگر است ، هميشه هر مايه جوياى جايگاه خويش است ، و كوشنده است تا از ديگر مايهها جدا شود و به جايگاه خويش بپيوندد ، و صورت قوتى است كه هميشه كوشانست ، تا با اين ماده بماند ، و اين پيوند را حفظ كند ، و چون هرگز كارى كه به كوشش باشد ، با كارى كه به طبع باشد برابر نيايد علم طب به كمك صورت مىآيد . » ( همانجا ) .
پزشكي سنتى و عاميانه مردم ايران با نگاه مردم شناختى ( فارسى ) — صفحة 30
مساهمون: محمد سعيد جانب اللهى
ص٣٠