؛ يعنى بار خدايا به درستى كه من اعتراف نمىكنم به بندهاى از بندگان تو كه بندگى كرده باشد تو را پيش از من .
و آن حضرت يك روز پيش از ليلة الهرير « 1 » در حالتى كه ترغيب مىكرد مردمان را بر جنگ اهل شام ، گفت :
« انا اوّل ذكر صلّى مع رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و لقد رأيتنى اضرب بسيفى قدامه و هو يقول : لا سيف الّا ذو الفقار و لا فتى الّا علىّ ، حياتك حياتى و موتك موتى . »
؛ يعنى من اول مردىام كه نماز گزارد با رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و به تحقيق كه ديدم خود را كه پيش روى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله مىزدم به شمشير خود مردمان را و رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله مىگفت :
لا سيف الّا ذو الفقار و لا فتى الّا علىّ
، حيات تو حيات من است و وفات تو وفات من است .
( 30 ) و به درستى كه رسيد به امير المؤمنين عليه السّلام كه جماعتى طعن زدهاند براو صلّى اللَّه عليه و آله در خبرها كه از رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله مىداده ، خطبهاى را فرموده گفت :
« بلغنى أنّكم تقولون انّ عليّا يكذب فعلىّ من اكذب اعلى اللَّه ؟ فأنا اوّل من آمن به و عبده و وحّده أم على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله ؟ فأنا اوّل من آمن به و صدّقه و نصره . »
« 2 » ؛ يعنى به من رسيد كه شما مىگفتهايد كه على بن ابى طالب عليه السّلام دروغ مىگويد ، آيا من بركه دروغ بستهام بر خدا عزّ و جلّ دروغ بستهام ؟ ! چگونه اين تواند بود و حال آنكه من اول كسىام كه ايمان آورده به خداى تعالى و بندگى او نموده و به توحيد او گرويده . يا بر رسول خدا دروغ بستهام و اين نيز چگونه تواند بود و حال آنكه من اول كسىام كه ايمان به رسول خدا آورده و تصديق او نموده و در نصرت او كوشيده .
( 31 ) و گفت آن حضرت صلّى اللَّه عليه و آله در وقتى كه رسيد به او فخر كردن معاويه نزد اهل شام ، شعر مشهور خود را كه يك بيت از آن اين است :
هامش
( 1 ) يكى از شبهاى مشهور در جنگ صفين كه در آن شب صدها نفر از دشمنان كشته شدند .
( 2 ) ر . ك : « نهج البلاغه ، ترجمه شهيدى » ص 54 ، خطبه 71 .