" بياور يكى خنجر آبگون * يكى مرد بينا دل پرفسون
" نخستين به مى ماه را مست كن * ز دل بيم و انديشه را پست كن
" تو بنگر كه بينا دل افسون كند * ز پهلوى او بچه بيرون كند
" شكافد تهىگاه سرو سهى * نباشد مر او را ز درد آگهى
" و زو بچه شير بيرون كشد * همه پهلوى ماه در خون كشد
" وزان پس بدوزد كجا كرد چاك * ز دل دور كن ترس و تيمار و باك
" گياهى كه گويم ابا شير و مشك * بكوب و بكن هر سه در سايه خشك
" بساى و بيالاى بر خستگيش * به بينى هم اندر زمان رستگيش
" بر آن بال از آن پس يكى پر من * خجسته بود سايهء فر من
" بر اين كار دل هيچ غمگين مدار * كه شاخ برومندت آمد ببار "
بگفت و يكى پر ز بازو بكند * فكند و بپرواز برشد بلند
بشد زال و آن پر او برگرفت * برفت و بكرد آنچه گفت اى شگفت
بر آن كار نظاره بد يك جهان * همه ديده پرخون كهان و مهان
بيامد يكى موبد چيرهدست * مر آن ماهرخ را بمى كرد مست
بكابيد بىرنج پهلوى ماه * بتابيد مر بچه را سر ز راه
چنان بىگزندش برون آوريد * كه كس در جهان اين شگفتى نديد
يكى بچهاى بد چون گوشيد فش * به بالا بلند و بديدار كش
شگفت اندرو مانده بد مرد و زن * كه نشنيد كس بچهء پيلتن
سام پس از شنيدن گزارش چگونگى زادن رستم به زال مىگويد :