صمالم : لبن غليظ است .
صلمالخى : لبن بىطعم است .
صمره : به عربى لبنى است كه حدت نداشته باشد .
صمعريه : مار خبيث را نامند كه گزيده آن قابل علاج نباشد .
صمغ اجاص : صمغ فارسى است .
صمغ الاقاقيا : صمغ عربى است كه اقواى صموغ و از اجزاى ترياق كبير است .
صمغ الانجدان : حلتيت است كه به فارسى انگزد و انگوزه و به شيرازى انگشت كنده و به هندى هينك نامند صاحب ارشاد گفته صمغ انجدان اسود حلتيت منتن است .
صمغ البطم : علك البطم است كه به فارسى سقز نامند .
صمغ البحر : كهربا است .
صمغ البلسان : دهن بلسان است .
صمغ التنوب : زفت السفن است .
صمغ الحرشف و صمغ الكنگر : تراب القى است كه به فارسى كنگرزد و كنگرى نامند .
صمغ الجوز الرومى : كهربا است .
صمغ الداميثا : صمغ درختى است در بلاد فارس و بهترين آن صافى مايل به سرخى با حدت و حرافت قوى است شبيه به حلتيت در قوت مگر در كراهيت رايحه .
صمغ الزيتون : اسطرك است و به فارسى زد زيتون و به سريانى قاموز و زينا و به رومى دبيدمون اغريوس و به يونانى اورقيطادون نامند و آن صمغى است در رنگ شبيه به ياقوت سرخ مركب از قطرات صغار كه زبان را بگزد و آنچه شبيه به صمغ و عظيم القطرات املس باشد كه زبان را نگزد ردى و غير منتفع به است در طب .
صمغ السداب جبلى : ثافسيا است .
صمغ السداب برى : ثافسيا است كه منون نامند .
صمغ السرو : در جميع افعال مانند راتينج است .
صمغ الصنوبر : راتينج است .
صمغ الطرثوث و صمغ اشترغار : اشق است .
صمغ عربى : صمغ درخت قرط است .
صمغ الفارسى : مشهور به صمغ اجاص است و ليكن نزد اهل شيراز صمغ بادام برى است كه آن را از دو بادام نامند .
صمغ القتاد : كثيرا است .
صمغ الكرفس الجبلى : كماشير است .
صمغ الكمثرى : به فارسى زد امرود نامند و به شيرازى از دو امرود است بهترين آن مأخوذ از درخت كمثرى كهنه است .
صمغ كمكام و صمغ الضرو : حصى لبان است .
صمغ اللوز : به فارسى زدبادام و به شيرازى از دو بادام و به سريانى قاموز و لوز و به رومى ديندبيون قلعه و به يونانى ديندنيلوسى و صاحب تحفه نوشته زد كوله نامند و بهترين آن سفيد مأخوذ از درخت قريب العهد به غرس است .
صمغ المحروث : حلتيت است .
صمقه : به عربى لبنى است كه طعم آن زايل شده باشد .
صملاخ و صملوخ : چرك گوش است .
صمخه : به عربى اسم طعام بىگوشت است كه به فارسى كاچى نامند .
صملوخا : قملة النسر است .
صمه : اسم عربى مار نر است و اسد را نيز نامند و قنفذ ماده را ايضاً .
صمسيحون و صميصوحون : مرزنجوش است .
فصل الصاد مع النون
صناچه : قزوينى گفته نيست حيوانى بزرگتر از آن بر روى زمين و براى خود خانه مىسازد به قدر يك فرسخ و هر حيوانى را كه نظر بر آن افتد در ساعت مىميرد و چون نظر آن بر خودش افتد نيز مىميرد و استخوان آن مدت طولانى مىماند .
صنار : معرب چنار است كه به عربى دلب نامند .
صناخر : بره فربه است .
صنادل : حمار و بعير ضخم و صلب عظيم الرأس را نامند .
صنخر : خرماى خشك است .
صندل حديدى : حجر حديد است كه خماهان نامند .
صندل دانه : معرب آن صندل دانج و به يونانى مولى و به شيرازى هزاراسپند و به عربى حرمل عربى نامند و آن نوعى از سداب جبلى است .
صندل كاجول : به لغت تنكابن خف الغراب را نامند و آن قسمى از حلزون برى است .
صندقيس : اسرنج است .
صنط : قرظ است و سبط نيز نامند .
صنفى : از نوع زبون عود است دون قمارى و فوق قاقلى منسوب به صنف به فتح كه اسم موضعى است كه از آنجا مىآورند .
صن : به كسر صاد و تشديد نون بول ابل است .
صنوبرالارض : كمافيطوس است .
صنوبر هندى : ديودار است .
صن : اسم نباتى است كوچك برگ آن ريزه و ساق آن به قدر يك شبر و بالاى آن متشعب و گل آن زرد مايل با اندك سرخى و بعد ريختن گل آن غلافهاى بسيار باريك طولانى به باريكى سوزنى و بر هيأت خار هليون بجاى هر گلى سه سه عدد مىرويد و بيخ آن باريك و طعم آن مايل به تلخى جهت تحليل رياح نافع .