بهار و امثالهم در مدحش قلم بدست گرفته نابغهى زمان و يگانه فرزند مادر گيتى و افتخار خلقتش دانسته تمجيد و تحسينش مىكردند ؛ « 23 » هر چند او مستغنى از هر گونه تعريف و توصيف بود و لحن ملكوتى و نواهاى زبوريش خود آهنگهاى سماواتىاى بودند كه مىتوانستند وى را در زمرهء كروبيان درآورده هر شنونده را بىخودانه وادار به تمجيد و تحسين نموده در وصفش چنين كلمات بسرايند ، از ايرج :
قمر مگو كه يكى از ودايع حق بود * قمر مگو كه يكى از صنايع چين بود
به يك تغنى او در نشاط مىآمد * اگر چه قلب پدر مرده طفل مسكين بود
ز يك ترنم او شادمان شدى هر چند * طلاق ديده زن ناگرفته كابين بود
همچنين اين مديحه :
قمر آن نيست كه عاشق بَرَد از ياد او را * يادش آن گُل نه كه از ياد برد باد او را
ملكى بود قمر پيش خداوند عزيز * مرتعى بود فلك خرم و آباد او را
چون خدا خلق جهان كرد به اين طرز و مثال * دقتى كرد و پسنديده نيفتاد او را
ديد چيزى كه به دل چنگ زند در وى نيست * لا جرم دل ز قمر كند و فرستاد او را
حسن هم داد خدا بر وى و حسن عجبى * گر چه بس بود همان حسن خداداد او را
بلبل از رشك وى اين گونه گلو پاره كند * ورنه از بهر چه است اينهمه فرياد او را . . .
يا اين غزل از شهريار :
از كورى چشم فلك امشب قمر اينجاست * آرى قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست
آهسته به گوش فلك از بنده بگوئيد * چشمت نَدَود اين همه ، امشب قمر اينجاست
آرى قمر آن قمرى خوشخوان طبيعت * آن نغمهسرا بلبل باغ هنر اينجاست
شمعى كه بسويش من جان سوخته از شوق * پروانه صفت باز كنم بال و پر اينجاست
تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم * يك دسته چو من عاشق بىپا و سر اينجاست
مهمان عزيزى كه پى ديدن رويش * همسايه همى سر كشد از بام و در اينجاست
هامش
( 23 ) . يكى از مديحههاى ايرج ميرزا دربارهء قمر اين بيت است كه از زبان الههى حسن و هنر « زهره » كه افتخار تربيت او را از آن خود مىداند ، در كتاب ( زهره و منوچهر ) آورده است كه زهره با باليدن بىاندازه به خود مىگويد :تا كه يكى همچو قمر پرورم * در دهنش تنگ شكر پرورم