حرف معموليش شعر بود كه با همان سؤال و جواب مينمود و اينها نمونههايى از آن اشعار او از جمله شعر زير در رابطه با خواستن چاى از قهوهچى :
يكى چايى تازهدم آور اى قهوهچىِ خوش اخلاق * كه تا نوش جان سازم و زان شوم چاق
نيارى تو كهنه كه ناگه ببينى * به كندم ز تن پوستت دادمش من به دباغ !
و اين شعر دربارهء واگن سواريش :
سوارِ شب جمعه واگن شدم
؛ يعنى ( شب جمعه سوار واگن شدم )
سوى لالهزار من دوان ران شدم ؛
( سوى لالهزار دوان دوان روان شدم )
يكى چوب بر اسب زد سورچى * كه اسبش بگوزيد چون قورچى
خراباتيان جمله نالان شدند * سبيلها به كف مانده حيران شدند
حالا اين مصاريع چه ربطى مىتوانستند با هم داشته باشند ، ميرزا ملك دلشاد نوپرداز مىدانست ، آن هم در غليان احساسات !
همچنين اشعار زير :
بچه گنجشكى به دست مرد بود * - پر از او مىكند و دل از گنجشك
( يعنى گنجشكك )
پر درد بود * ، رفتم پيشش ، گرفتم ريشش ؛
و گفتم به دو : صد چنين گنجشك روى هم به فرج مادرت ! * هين چين كنى
( يعنى هان چرا چنين كنى ؟ )
گفت تا خواهم بدانم كيست در اينجا فضولم ؟ * گفتمش
خود تو و ده جد و آبادت * كه با اين گنجشك چين اين كنى
( يعنى اين چنين كنى ) ملاحظه شود : لا اقل گاهى آهنگ و مقصود و معنى و نظم رعايت شده است .
رحمة إله عليه .
سينما سپه - كنسرت قمر
يكى از ساختمانهاى جديد التأسيس خيابان باغشاه ( خيابان سپه ) سينما سپه بود