نظم
ز باد گرم پندارى كه تقدير * به دنيا دوزخ ديگر فرستاد
اگر شراره گرمى هوا از كورهء دل برآيد مضمون برنگ شعلهء جواله « 1 » در نظر جلوهگر آيد ، و اگر باغبان خرد بچيدن گل گلشن طبع تفنده آيد ، در دامن گلستان خاطر جز داغ لاله به دستش نيايد ، سبحان اللّه از گرمى دريائى كه اگر از حرارت هوا شمع زبان در فانوس دهان از شعله بيان آتش گيرد بجاست ، و در سرگرمى اين هنگامه اگر ديده دل اشكريزان شود رواست ، از سورت هوا ساحت آب چون صحرا ريگ روان ، و پشتهاى موج چون توده اخگر سوزان ، كشتى در ميان آب عمان چون چوب خشك در آتش سوزان و مردم در كشتى بىحس و روان چون در تابوت مرده بيجان :
نظم
كشتى نه كه دوزخ فسرده * يك تابوت و هزار مرده
از تاب آفتاب چشمهء عرق از ديدهء هر مو روان ، و هر مو از تأثير هوا چون شعلهء آتش سوزان :
نظم
اگر ابر ناگه شدى قطره بار * زتاب هوا قطره گشتى شرار
ز بس كافتاب از هوا يافت تاب * دل آب ميسوخت بر آفتاب
با اين مشقت دمساز كه ناگاه با خر عيسى همجليس يعنى آبدار جهاز انگليس عرق چهرهء بىآب و روى به خاك بيصبرى ريخته كلاه از سر شخص مدعا برداشته ، مو از سر مطلب چون گيسوى نوحهگران پريشان ساخته ، اظهار نمود
هامش
( 1 ) - جواله - آتشگردان :
« شعله جواله آن را گويند كه چوبى دراز گرفته بهر دو سر آن مشعل افروخته بسرعت تمام آن را گرداگرد سر و پهلوى خود بگردانند . » ( فرهنگ آنندراج )