و سعادت همنشين آمده كه آن حضرت به اين حدود نزول اجلال ارزانى داشتهاند ، و به مرور و تدريج دغدغها از خاطر زائل كرده به سعادت بساط « 1 » بوسى سرافراز خواهم شد » .
پادشاه اوّلا قبول نموده موافق مدعاى ميرزا شاه حسن حكم فرمودند كه منشور نويسند . آخر الامر امراء و وزراء پادشاهى در خلوت بخلاف مدعاى ميرزا شاه حسن عرض نمودند كه « چه معنى دارد كه قصبات و قريات را نام مىبرد . اگر او از صميم قلب دولتخواه درگاه است قلعهاى (
f
. 125
b
) خود را پيشكش نمايد ، تا ما زهزا « 2 » و اورغ خود را در قلعها مضبوط ساخته عنان عزيمت به تسخير ولايت گجرات مصروف داريم . شير خان افغان كه غنيم ماست ، در لاهور بر سر ما نشسته . اين استدعاى ميرزا شاه حسن از صلاح و صواب دور مىنمايد » . حضرت پادشاه متوجه محاصرهء بهكر شدند .
چون اين خبر بميرزا شاه حسن رسيد ، گفت : خاطر از قلعهء بهكر جمعست ، چرا كه حضرت پادشاه در محاذئ قلعه نخواهد نشست . يقين است كه اين چنين باغ دلاراى دلكشاى نخواهد گذاشت ، و امراء ديگر كه متصدى محاصره شوند كارى نخواهند ساخت . و مير فرخ ( و ) سلطان محمود خان و جانى ترخان و دولت خان و پاينده محمد قريش و مير جلمه « 3 » ارغون و سائر معتمد را در بهكر به محافظت و حراست قلعه گذاشته ، عنان اختيار به يد اختيار سلطان محمود خان باز گذاشته عازم سيوستان گرديد . و هم چنان قلعه سيوستان را غارت نموده ويران گردانيد .
و دران ايام موكب همايون از حدود ماتيله در حركت آمده روز پنجشنبه بيست و هشتم « 4 » رمضان سنه نهصد و چهل (
f
. 126
a
) و هفت در
هامش
( 1 ) م : ركاب
( 2 ) ح : رهزاد
( 3 ) ح : حمله ؛ ف : حليم
( 4 ) ف : هفتم