تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الحكمتين ( فارسى ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
پس ناچار مرين را كه فعل تواند كردن ، صفتى لازم آيد كه فعل ازو بدان صفت آيد و چون [
a
17 ] صانع عالم فاعل عالم است ، مر او را صفتى كنيم كه فعل ازو بدان صفت « 1 » آيد ، و آن صفت قدرت است . پس گفتيم كه او قادرست . و گفتند : اگر كسى گويد كه چرا گفتند كه صانع داناست ؟ گوييم : ما اندر عالم فاعلى همىبينيم كه فعل او محكم نيست ، و فعل صانع عالم محكم است . پس واجب آيد كه مر او را صفتى است كه فعل محكم « 2 » ازو بدان صفت آيد ، و فعل آن فاعل كه مر او را آن صفت نيست ، همى محكم نيايد « 3 » . پس آن صفت را كه فعل ازو محكم آيد ، علم گفتيم . پس دانستيم كه صانع عالم قادر است و نيز عالم است . و گفتند : اگر كسى گويد ، چه دانيد كه صانع عالم زنده است ؟ گوييم : ما اندر موجودات موجودى همىبينيم كه قادر و عالم است . پس واجب آيد كه موجودى را « 4 » كه او عالم ( و ) قادرست ، صفتى هست كه بدان صفت مر او را ممكن است كه علم « 5 » و قدرت دارد ، و آن صفت مر آن موجود را كو نه عالم است و نه قادر است ، نيست ؛ و آن صفت را زندگى « 6 » گفتيم . ( 52 ) پس دانستيم كه صانع عالم كو هم داناست « 7 » و هم قادرست « 8 » ، زنده است ، از بهر آنك هرچ مر او را علم و قدرت هست « 9 » زنده ( است ) و چون
هامش
( 1 ) صفت : صفت راA( 2 ) محكم : به حكمA( 3 ) محكم نيايد : حكم نيامدA( 4 ) موجودى را : موجود راA( 5 ) علم : عالم ( ! )A( 6 ) صفت را زندگى : صفت را ندا كىA( 7 ) قادرست : + و نست و ان صفت را ندا كى گفتيم ، پس دانستيم كه صانع عالم كو همه دانا است و هم قادر استA( تكرار جمله‌هاى قبل ) ( 8 ) هم دانا : همه داناA( 9 ) هست : نيست ( ! )A