ايشان مهر نهيم « 1 » تا با ما سخن نگويند « 2 » ، و دستهاء ايشان گواهى دهند ، و پايهاء ايشان بدانچ كرده بودند « 3 » اندر دنيا ، گواهى دهند .
( 100 ) پس اين همه آيتها « 4 » حجّت است بر آنك مردم جز اين آلتهاست ، و اين آلتها مر او را دستافزارها و خادماناند ، و چون همىگويد دست و پاى ايشان گواهى دهند بدانچ ايشان كرده باشند ، درست شد ( كه ) فعل مر دست و پاى را نبود ، بل مر نفس را بود كه همى آيتها « 5 » قرآن بر فاعل آن فعل « 6 » گواهى دهند كو « 7 » چنين كرد . و نيز هر چند عامّهء مردم را اعتقاد چنانست كه مردم اين جسد گرانست كه همىبينندش ، عقول غريزى ايشان دانستست كه مردم نفس است ، و دليل بر درستى اين قول آنست كه هر كه مر او را كسى عزيز بميرد « 8 » ، او رنجه شود ، و درد و انده رسدش ، و جزع كند از بهر آنك همىداند كه آن كس رفت ازين عالم ، و هر چند مر آن جسد را بىهيچ نقصانى بر جاى همىبيند ، دلش خرسند نشود و داند كه آن كس نه آن « 9 » جسد است كه برجايست ، بل او رفتست .
( 101 ) پس درست كرديم كه من مر نفس راست ، و جسد مر او را بمنزلت خادمى و پيشكارى است ، و بمنزلت اسپ است مر سوار را كه آن اسپ ملك سوار باشد و بفرمان او بخوابد ، و بفرمان او برود ، و هر فعلى كز آن اسپ آيد ، نسبت آن بدان مرد باشد كه سوار اوست ؛ و جسد مر نفس را از بهر آن دادهاند تا « 10 » اندرو علم بياموزند و طاعت كنند تا براحت
هامش
( 1 ) نهيم : + وA( 2 ) نگويند : كوبندA( 3 ) بودند : بوندA( 4 ) آيتها : انتهاA( 5 ) آيتها : انتهاA( 6 ) بر فاعل آن فعل : فاعل بر آن فاعلA( 7 ) كو : كوىA( 8 ) بميرد : بمردA( 9 ) آن : ازA( 10 ) دادهاند تا : دادهاند ماA