تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
ليك اين تحقيق در نزد خواص * ناتمام است و ندارد اختصاص
اين بود الا بما شاء بىقصور * كه مشيت كرد بر اشيا مرور
آنچه را حق خواست در تنظيم تام * عين او در علم ثابت شد تمام
پس ز عين علم آمد در شهود * وان حقايق يافت در خارج نمود
هر چه بود آن مقتضى با مشيتش * گشت موجود از كمون حكمتش
اينهمه گفتيم در سير نظر * ليك بر جا مانده تحقيقى دگر
هست اينها تا تو ز او بيگانه‌اى * چون دويى شد محرم آن خانه‌اى
چون دويى برخواست هيچ ار آگهى * مظهر اللَّه و خود علم اللّهى
علم الاسماست كشف از اين مقام * كه شد اشيا كشف بر آدم تمام
لا يحيطون باعتبار كثرت است * شد چو كثرت رفع باقى وحدتست
بعد از آن الا بما شاء است و بس * غير او در علم ذاتش نيست كس
خواست تا واحد بود او در وجود * بعد اشيا هم چنان باشد كه بود
نفس كليه است كرسى كاندر آن * مندرج باشد زمين و آسمان
كرسى آمد در لغت عرش صغير * هم مكان علم اگر باشى خبير
هر چه آمد در ظهور از مشيتش * گشت محفوظ اندر آن از وسعتش
صورت آن گر كه جويى از مثال * چرخ هشتم باشد آن بىاحتمال
هم محيط او بر سماوات و زمين * وانچه باشد در ميان آن و اين
روح اول وانكه ز اشيا اقدم است * صورتش عرش مجيد اعظم است
مصطفى كز عرش و فرش آگاه بود * قلب مؤمن را بعرش اللَّه ستود
حفظ آنها بهر خلاق جليل * هيچ نبود شاق يا سخت و ثقيل
هم چنان كه شاق بر مهر منير * نيست حمل ضوء و اين باشد نظير
اين نظاير بهر فهم عامه است * تا چه نسبت روح را با جامه است
ضوء را هم حق دهد بر آفتاب * هم نمايد حفظ در وى ضوء و تاب
ما سوى را اوست حافظ دمبدم * هم نمايد حفظ يم هم حفظ نم
گر بحفظ قطره دريا شد سبب * باز قطره حفظ خود خواهد ز رب
هم رطوبت راست او حافظ در آب * بس دقيق است اين بيان نيكو بياب
ذره را خور شد سبب اين ظاهر است * نى كه خور بر حفظ ذره قادر است
اوست حافظ بر تمام ممكنات * كه بود ذاتش مقوّم بر ذوات
هر چه او را هست نامى از وجود * باشد اندر تحت حفظ حق ببود
حفظ اشيا نيست هم بر وى گران * همچو حفظ ضوء حس بر شمس جان
كى بود حفظترى سنگين بر آب * يا كه حفظ ضوء بهر آفتاب
همچنين هر عاليى نسبت بدون * تا چه جاى هستى بيچند و چون
كوست بر اشيا بذات خود على * علت ايجاد و بر كل معتلى
هم عظيم اعنى كه كنه ذات او * نايد اندر فهم مخلوقات او
فهم علت در خور معلول نيست * عقل خود داند كه اين معقول نيست
اندر اين دريا عقول ممكنات * هست همچون پر كاهى محو و مات

[ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 256 تا 257 ]

لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لا انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ( 256 ) اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ ( 257 ) نيست اكراهى در دين بدرستى كه پيدا شد راه راست از گمراهى پس آنكه كافر مىشود بطاغوت و ميگرود به خدا پس بحقيقت چنگ زد بدست گيرى استوارى كه نيست انقطاعى مر او را و خدا شنواى داناست ( 256 ) خداست دوست آنان كه گرويدند بيرون آورد ايشان را از تاريكيهاى كفر بروشنايى ايمان و آنان كه كافر شدند دوستان ايشانند طاغوت بيرون آورد ايشان را از روشنى بتاريكى آنها اهل آتشند ايشان در آن جاويدانند ( 257 )
هيچ اندر دين حق اكراه نيست * كره از جبرست و ان ز اللَّه نيست
معنى دين است ايمان و يقين * وان بدل گردد مكين از رب دين
جز هدايت نيست دين مستقل * وان هدايت مستفاد از نور دل
فطرت انسان ز دين آواره نيست * هم در انسانيت از دين چاره نيست
ظاهر دين است اسلام و كتاب * باطنش ايمان قلب و فتح باب
گويد ار كس گر كه در دين كره نيست * از چه رو گفتند كافر كشتنى است
آن ز بهر رفع ظلم و فتنه بود * تا نمانند اهل دين در رنج و دود
ور نه با اعجاز و نصرتها رسول * جزيه چون ميكرد از اعدا قبول
ابتدا كردند اعدا بر خلاف * انبيا را گشت زان واجب مصاف
چون هدايت گشت پيدا از ضلال * بود بر طاغوت آن ويل و و بال
هر مخالف را توان طاغوت خواند * كامر حق بنهاد و در تشكيك ماند
انبيا را ساخت مبغوض عباد * تا كه باقى در جهان باشد فساد
پس بر ايشان فرض آمد كارزار * تا برافتد تخم جور از روزگار
پس هران پوشيد از طاغوت چشم * حب حق را بر عدو بگرفت خشم
در ره دين كرد ترك ما سوى * اينست ايمان شهودى بر خدا
چنگ زد بر عروة الوثقاى تام * كه نباشد هرگز او را انفصام
وحدت ذاتيه است آن عروه گو * منقطع نايد كنى بر وى چو رو
نيست چيزى اوثق از وى در وجود * بر خود احكام و وثوقستش ببود
هر وجودى جز بوى موجود نيست * بى ز بودش هيچ بودى بود نيست
گر كنى قطع نظر از ربط يم * موجها لا شىء محضند و عدم
موج را از بحر نزد احتمال * نيست ممكن انفصام و انفصال
نكتهء مخفى است در لا انفصام * گر بيابى واقف از كارى تمام

تحقيق

مجملى زان گويم ار هوشت بجاست * كثرت از وحدت نپندارى جداست
كى ز علت يافت معلول انفصام * وحدت آمد داد كثرت را نظام
بعد علت جايز از معلول نيست * بل دوئيت بينشان معقول نيست