تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
شفاعت بكند نزد او مگر بفرمان او ميداند آنچه ميان دستهاى ايشانست و آنچه پس ايشانست و احاطه نميكنند به چيزى از دانش او مگر به آنچه خواست وسعت يافته كرسى او آسمانها و زمين و گران نيست او را نگهدارى آنها و او بلند مرتبه بزرگست ( 255 )

در تحقيق آية الكرسى

آن خدايى كه جز او معبود نيست * بر پرستش غير او موجود نيست
حىّ و قيوم است اندر ذات خويش * بىنياز از كل موجودات خويش
بر پرستش ذات او زيبنده است * كه بذاتش زنده و پاينده است
هستى محض است و عين زندگى * دارد اندر ذات خود پايندگى
آن حيات آمد ورا ز اوصاف ذات * هستى يعنى هستيش عين حيات
زنده است او وز وجود خود به پا * وز وجود او وجود ما سواى
آب چون گفتى رطوبت در پى است * تا نپندارى رطوبت جز ويست
هستى حق عين قيوميّت است * لازم ذاتش حيات و قدرتست
گشت جارى آب درياى حيات * جمله در جوى وجود ممكنات
هر چه هست از هستى او هست شد * وز شراب زندگانى مست شد
زنده اشيا برويند و او بخويش * پاك ازان كاندك شود در ذات و بيش
غفلت و نسيان بود در وى محال * نوم از اين تعبير باشد در مقال
نفى نوم از بهر فهم عامه بود * كه نبودند آگه از شأن وجود
و رنه نبود وصف شمس آن ابين است * كه سياه و تيره نبود روشن است
بلكه باشد تيره‌گى را او مزيل * نيست حاجت اندر اين معنى دليل
كرد حق زان وصف خويش از بهر قوم * كه ندارد راه در وى سهو و نوم
اين حوادث بر وجودى در خور است * كه حياتش عارضى وز ديگر است
يا كه غالب باشدش طبع و مزاج * در مزاج آمد ز راحت لا علاج
پس كسى كو عين ذاتستش حيات * نيست ممكن بهر او اين واردات
نوم شد همدست موت اندر مثل * وان منافى با حيات لم يزل
زوست برپا اين سماوات و زمين * كو بود بر پا بذات خود يقين
قائم بالذات در مفهوم اوست * كه بكل ماسوى قيوم اوست
هست او را آنچه در ارض و سماست * كه بقيّوميّت ذاتش بپاست
زين خلايق كيست قادر بر كلام * نزد او الا باذن او تمام
معنى من ذا الذى يشفع بياب * تا شوى ايمن ز خوف و اضطراب
جمله اشياء چون نقاط دايره * يا كه همچون سايه‌هاى كنگره
هر يكى در رتبهء خود واقعند * وز ره هستى بر آن حد قانعند
طفره نبود سايه را از حد و طور * جز كه خورشيدش بگرداند بدور
همچنين اضلال خورشيد وجود * هر يكى در حد خود دارد نمود
خور بود در نور بخشى مستقل * هم باستقلال خود قوام ظل
نور هستى تافت بر عالم همه * گشت موجود آنچه شد در دم همه
پس حقايق ظل نور واحدند * روشن از نور ظهور واحدند
ظل بود در ذات ذى ظلل محو و مات * نى تكلم باشد او را نى حيات
جز باذن شمس كو را كرده ظل * يافت ز او امداد هستى متصل
اذن يعنى اتصالات مدد * كآن ندارد بهر ممكن حصر و حد
جمله را بر قدر استعدادها * ميرسد در هر مقام امدادها
دانه ميخواهد مدد در خاك در * تا شود سرسبز و گردد بارور
پس شود اندر بشر قوت و حيات * سوى حيوان يافت رفعت از نبات
رفته رفته تا كه گردد روح و عقل * هر كجا نوعى مدد خواهد بنقل
نيست يكسان آن مراتب در ظهور * فرقها باشد بس از نزديك و دور
آن مدد كور است حاجت در كمال * نيست حاجت تا هنوز است او نهال
آن مدد كه لازم او را در گل است * چون شجر شد بهر او بىحاصل است
دانه پس گر آن مدد خواهد بنقل * كه بود مستلزم ادراك و عقل
نيست ممكن هم ندارد حاصلى * پس مدد هر جا رسد بر قابلى
قابلى كو در مقام دانى است * فيض دانى از حقش ارزانى است
خواهد ار امداد عالى راه نيست * كز دنو خويش هم آگاه نيست
آنكه بر برتيب اشيا عالم است * بدهد آنچه بهر هر شىء لازم است
چون سكون بر خاك و جنبش بهر باد * همچنين داد رتبها را در نهاد
داند آن علام غيب اسرار شىء * آنچه در پيش است وان كآيد ز پى
كس بدانش نيست بر چيزى محيط * يا كه بر چيزى ازان علم بسيط
نيست آگه يعنى اندر جستجو * كس بشيئى اندك از معلوم او
جز كه خواهد هيچ علام الغيوب * بخشد آگاهى كسى را در وجوب
تا خواص ممكنات آيد پديد * كز چه بودش داده خلاق مجيد
گر كس از علمش نگشتى بهره ياب * كى خطا ميبود معلوم از ثواب
يا چه باشد هر گياهى را مزاج * هم خواصش تا كند در وى علاج
كارها ميبود مختل در نظام * وين منافى بود بس با نظم تام
پس به قدر آنچه بر معلوم او * هست لازم علم اندر جستجو
نابرد در نظم تام آن را به كار * بخشد ار خواهد بكس پروردگار
نى باندازهء احاطه كه بنام * كس بداند علم چيزى را تمام
زانكه باشد علم حق عين وجود * وز وجودش هر وجود آمد ببود
بلكه در هستى است او خود عين شىء * نيست خالى هيچ موجودى ز وى
پس احاطه بر وجود ممكنى * نيست ممكن گر بوحدت موقنى

تمثيل

تا بفهمى با تو گويم يك مثال * چون مثل شرطست در فهم مقال
يك گلى بينى به شكل و هيئتى * هم برنگ و رؤيت و خاصيتى
علت آن شكل و رنگ و طعم و بو * نيست بر كس منكشف بىگفتگو
جز كه از صد گونه تأثير و خواص * يك اثر ز او يافتى با اختصاص
بر خواصش نيستى آگه تمام * تا كجا دانى وجودش را مقام